یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

محمد 6 ساله :مامانش تعریف میکنه :" شبها موبایل کهنه منو میزاره بالای سرش

محمد :" مامان گوشیمو خاموش نکنیا ، زنم قراره زنگ بزنه""

مامان: هاج و واج نگاهش میکنه


علی 5 ساله : نوه خاله که گذرش به خونه ما افتاده

من :" علی ببین این کارتونه چقدر قشنگه"

علی: "از اینا دوست ندارم، هیولا ، دایناسور و ... ندارید؟؟؟!!!! "

من : نمیدونم چی باید بگم خنثی


یه روز دیگه که من تو خونه خاله بودم، علی تو اتاق مشغول دیدن تلویزیون، یهو میاد پیش ما و پناه می گیره

من : " خاله این بچه چشه، چرا اینجوری میکنه؟ "

خاله: "احتمالا باز کارتون ترسناک نگاه میکنه "

من : "خب نذارید نگاه کنه " تعجب

خاله : "فقط از این چیزا دوست داره "

من : تعجب و حیرت


یه پسربچه و دخترخالش که حدودا 6 ساله دارند : روبروی ما تو تالار نشستن، هی ما رو صدا میکنه

پسربچه : "خانوم ما رو نگاه کن"

من : " چیه عزیزم ؟ "

پسر بچه :  دستشو انداخته دور گردن دختربچه و بهش اشاره میکنه " ما با هم عروسی کردیم "

من : سعی میکنم خودمو بی تفاوت نشون بدم و نمیدونم چی باید بگم

 

و هزاران نمونه مشابه ناراحت


وقتی نگاهشان میکنی معصومیت در نگاهشان موج میزند، و وقتی شروع به صحبت می کنند درکشان نمی کنی، انگار از صدقرن پیش افتاده ای کنارشان افسوس

حس میکنی کودکی نمی کنند، و چه سخت است در کودکی چون بزرگان فکر کنی و عمل کنی

من هنوز هم با خاطرات دوران کودکیم زندگی می کنم، چه دوران خوشی بود

و حال این موجودات کوچک که نمیدانم کودک بناممشان یا هیولا ، وقتی بزرگ شوند به کدام خاطرات کودکیشان دل خوش کنند؟؟؟؟

 

هدفم از این نوشته ی کوتاه  تحلیل و روانشناسی نیست، صرفا جلب توجه مادران و پدران فرداست به این مطلب که ، راهی بس دشوار برای تربیت کودکان عصرکنونی دارند پس هم اکنون شروع به تربیت خود کنید تا کودکانی با کودکی خوب و آینده ای درخشان تربیت کنید

 

و اما بعد ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak