یادداشت های مهندس بیسکویت خور
خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.
دیروز وقتی چشمامو باز کردم 3 تا SMS داشتم، یکیش که مال آجی نازم بود که مثل همیشه در کنارمه و خوشحالم میکنه (ممنون آجی
) و اما SMS بعدی مال همراهترین موجود دنیاست
مشترک گرامی :
تولدتان مبارک.
همــــراه اول، همــــراه لحظه های خوش شما.
SMS جالب بعدی مال
:
تبریک صمیمانه مارا در سالروز تولدتان پذیرا باشید
بانـــک تجــــــارت، بانــــک فردا
بعد هم که رسیدم شرکت و با باز کردن یه صفحه وب که دست های هنرمند آجی جونم ساخته بود، یه دنیا شادی بهم داد که اشک تو چشمام جمع شد، یهنی همچین آدم بی جنبه ای هستیم ما 
بعد هم که تبریک های دوستان عزیز وبلاگیم که از تک تک عزیزانم تشکر می کنم و برای همشون سلامتی، عمر باعزت و پربرکت و شادی، موفقیت و ... آرزو میکنم
عصر که برگشتم شرکت، دیدم در اتاق قفله و هرچی تلاش کردم باز نشد
یهو یکی کلید رو چرخوند و دیدم وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووی
صحنه ای که دیدم
- یک عدد میز سه گوش که هر گوشه اش چندتا بادکنک رنگی چسبونده بودن
- یک عدد کیک تولد
- یک کادو که مشخص بود توش کتاب ِ 
- دو تا کارت قشنگ که هدیه سال نو همکارمون بود
- یه گلدون کوچیک که خودم قبل عید گرفته بودم برای زیبایی اتاق و اینا 
- و اما آهنگ تولدت مبارک و همکاران عزیز که در حال دست زدن و انجام حرکات موزون بودند 


خدایی نکرده فکر نکنید همکارایی که میگم مذکر بودن و برای بنده حرکات موزون انجام میدادند
، نخیر، سه تا دختر گل و ناز مثل خودم 
خلاصه مقادیری جلف بازی و دست و هورا و تولدت مبارک و بنده کیک 25 سالگیمو بریدم و نوش جان کردیم
دوستان عزیز یه تیکه از کیک مونده، اگه کسی خواست بگه براش بفرستم 
بعد که جشن تموم شد زود اتاق رو مرتب کردیم که خدایی نکرده همکاران محترم از راه نرسن و ... 
بادکنک ها رو چیکار کردیم بنظرتون؟!!!
از اونجایی که همکار محترم بادکنک ها رو گره زده بود و نمیشد بازشون کرد همرو بههم بست و شد این (کلیک کنید)
من و همکار جونی هم یکی از بادکنک ها رو برداشتیم و یه والیبال حسابی با هم بازی کردیم 
حالا شما بپرس پشت درهای بسته ما چه کسانی بودند؟!!
کلیه همکاران عزیز که سالی یه بار تو شرکت پیداشون نمیشه، حتی جناب رئیس بزرگ هم اومد
مدیونید اگه فکر کنید ما اصلا از رئیس مهربونمون نمی ترسیم ، خیلی هم می ترسم

اما خب ما که نمیتونیم یک جشن تولد رو بدون صدا برگزار کنیم و به هیچ عنوان هم آقایون رو تو اتاقمون راه نمیدیم 
جشن تموم شد و هرکی رفت سراغ کارش و ما هم یک عدد هماهنگی با زری عزیز جهت پیاده روی عصرگاهی انجام دادیم، یعنی اینجوری بگم که من به زری گفتم بیا، گفت دیر وقته، گفتم باشه اما میشد بیای ها
، گفت باشه جهت کم کردن روی تو هم که شده الان میام
ساعت 7:30 اومد دنبالم و رفتیم پرسه زنی در سطح شهر 
نشسته بودیم تو یه پارک که دوتا پسر حدودا 20 ساله از جلومون رد شدن، یکیشون رو به زری گفت، من دوست دختر ندارم، با من دوست میشی
زری هم با یه قیافه جدی برگشت گفت:" آقا وجهه خوبی نداره، برو"
چرا بچه های این دوره و زمونه انقدر پررو شدن
پسره پررو به دختری که 6 سال از خودش بزرگتره شماره میده 
بعد هم رفتیم بستنی خورون و اینا، جای تمام دوستان رو هم خالی کردیم 
وقتی رسیدم خونه ساعت شده بود 9 و دیگه هیچ میلی به غذا نداشتم 
و حدود ساعت 10 بود که گوشیم خبر داد یه SMS دارم، وقتی اسم فرستنده رو دیدم کمی تعجب کردم
Khoda cheqadr pedaro madare nazanineto dost dashte ke daqiqan 25sale pish yani 18e ordibeheshe 1366 ye fereshteye binazir beheshon dad
Tavalodet mobarak banoo.
ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووی
اصلا باورم نمیشد که دختر مهربون قصه پری ها تولدمو بهم تبریک بگه، دوستی که واقعا به داشتنش افتخار میکنم و با همین پیام یه دنیا امید و خوشحالی بهم هدیه داد و همین پیام شد آغاز یک و نیم ساعت SMS بازی شبانه، مثل همیشه حرفهاش امید بخش ِ و من دوست دارم ساعت ها این پیام ها ادامه داشته باشه، دختر مهربون قصه پری ها ازت ممنونم که یه دنیا شادی بهم هدیه دادی، دنیایی سرشار از بهترین ها برات آرزو میکنم 
+++++++++++++ وصله پینه : دیالوگ ِ بدون شرح +++++++++++++++++
- میدونستی قرار نیست هیچوقت از خونۀ ما بوی آبگوشت بیاد؟!
و اما ...
قبل از هر چیز باید بگم، واقعا ممنونم از این همه لطف و محبت و پیگیری حال این بنده حقیر که بسیار شرمندم کردید ، افتخار میکنم که دوستای گلی مثل شما دارم
با دعاهای قشنگ شما حالم خوبه و دارم بهتر میشم 
و اما ادامه ماجرای لباس و عروسی ...
صبح زود بیدار شدم و پایین لباسمو اندازه کردم و با مامان عزیزتر از جانمان راهی شدیم برای پیدا کردن یک عدد خیاط برای پاکدوزی یه قسمت های خاصی که نمیشد خودم انجام بدم.
مامان جونی فکر کرد و گفت بریم آرایشگاه دختر خاله جان تا یه خیاط آشنا معرفی کنه، دختر خاله هم فوری لباس رو نگاه کرد و مثل همه از رنگ قشنگش تعریف کرد و آدرس خیاطی رو داد.
و اما خیاط ، یه خانم خیلی مهربون و خوش اخلاق بود و وقتی لباس رو نشون دادم فوری شروع کرد و کلی هم روش وقت گذاشت
خانم خیاط: تو که به این خوبی میدوزی چرا بیشتر وقت نمیزاری؟!
من: ای خواهر من صبح تا شب سر کارم، وقتم کجا بود.
خلاصه که کلی تعریف کرد و گفت قشنگ شده و رنگشم قشنگه و با توجه به وقتی که گذاشته بود خیلی هم ارزون باهام حساب کرد و تشکر و خداحافظی کردیم.
رفتیم سراغ کادوی عروسی، طفلی مامان رو برداشتم بردم بازار، هرچی نشون داد گفتم نه، و آخرش هم رفتم کارت هدیه بانکی گرفتم و مامان کلی حرص خورد
بعد زودی برگشتم خونه و مشغول تموم کردن لباس شدم، حالا شما بگو ساعت چنده، ساعت 1، و من باید ساعت 4 تالار باشم.
قسمتهای باقیمونده رو وصل کردم و آبجی جونم گلش رو وصل کرد و آماده شد.
و بنده برای اولین بار کاملش رو پوشیدم 
آبجی خانم گفت چندتا اشکال داره، باید درستش کنی، حالا بگو ساعت چنده؟!!!!
ساعت 3:30 
دیگه دیدم فرصتی نیست، بیخیال شدم و با همون نواقص پوشیدم و رفتم 
تازه همه مدت رو هم با آجی جونی نازم اس ام اس بازی میکردم. آجی جونم خیلی مخلصتیم ، ممنون که هیچوقت تنهام نمیزاری و بهم دلگرمی میدی 
تا رسیدم تالار دوستام گفتن وووووووووووووووووووی چه رنگی، چقدر بهت میاد، آخه همه معتقدن صورتی و بنفش خیلی بهم میاد، یعنی من تا این حد زشتم 
نمیدونم واقعا میمومد یا بخاطر تعارف میگفتن
خلاصه کلی عکس گرفتیم با کلی جلف بازی و اینا 
*** راستی عکسا که دستم رسید اگه خوب بود میزارم، چون خودم اصلا خوشم نیومد از لباسه، انقدر با عجله شد که فرصت نشد اشکالاشو رفع کنم، اگه حوصله داشتم اصلاح میکنم و بعد عکس میگیرم، آخه هفته بعد یه عروسی دیگه هم تو راهه 
توجه توجه: دوستانی که میخواستن نمونه کارمو ببینن برن اینجا (رمز همون قبلیه) -->> اینجا
++++++++++++++ وصله پینه : بدون شرح ++++++++++++++++
خالی شدم، خالی از همه چیز 
و اما ...
این پست جهت یادآوری روزهای درس و دانشگاه است وپیشنهاد میشود وقت خود را با خواندن این پست تلف نفرمایید
با تشکر مهندس بیسکوئیت خور
چقدر دلم تنگ شده برای صبح هایی که دانشگاه میرفتم ![]()
از خونه تا سرویس دانشگاه با درختها و گلها و پرنده های تو مسیر حرف میزدم
از حضورشون تشکر میکردم، از اینکه همراهیم میکردن و نمیذاشتن تنها باشم
چقدر دلم تنگ شده برای صبح هایی که سر کلاس خمیازه میکشیدیم 
چقدر دلم تنگ شده برای شب هایی که تو قطار خوابمون نمیبرد و با زری میگفتیم و میخندیدم 
چقدر دلم تنگ شده برای دور هم جمع شدن هامون توی اتاق 17 ![]()
چقدر دلم تنگ شده برای جایزه خریدن هامون وقتی یه امتحان رو خراب میکردیم 
ادامه دلتنگی ها در ادامه مطلب 
و اما زندگی
برو ادامه مطلب شاید بیسکوئیت اونجا باشه
زمستون سال 88 بود،یادمه زمستون خیلی سردی بود
برای کار مهمی باید با دوستام (که معرف حضورتون هستن) می رفتیم تبریز. رفتیم آژانس برای گرفتن بلیط قطار
- تموم شده خانم، نداریم
- نــــــــــــــــــــــه، حالا باز یه نگاه بندازین، مسیر های دیگه چی، هیچکدوم جا نداره؟
- چرا قطار بوق - تبریز
جا داره، ساعت 3 صبح میرسه
- نه، اینجوری که خیلی زود می رسیم
- مسیر دیگه ای نیست
- باشه، ممنون
- راستی می تونید برید راه آهن، ممکنه جای خالی داشته باشن، گاهی کنسلی هم پیش میاد، یه تماس بگیرید
- اینم فکر خوبیه
زنگ زدم به دوستان و گفتم که بلیط نبود، پیشنهاد کردن با اتوبوس بریم
گفتم آخه سه تا دختر تنها ساعت 3 نصف شب برسیم ترمینال چیکار کنیم؟!
قبول کردن که نمیشه، گفتم شب بریم راه آهن، از مسئول قطار می پرسیم اگه جای خالی داشتن میریم
دوستم گفت آره، اگه جا هم نداشتن بابا از همون جا می بره ترمینال و یه اتوبوس از این گذریا پیدا می کنیم و میریم
گفتن اگه جای خالی پیدا نشد، رستوران قطار هم بد نیستا، اگه بزارن عالی میشه
چه خیال باطلی
خلاصه تصمیم بر این شد که بریم راه آهن
رفتم یه دوش گرفتم
ومنتظرشون شدم که بیان دنبالم
فکر کنید تو اون سرما، یکی نبود بگه آخه حموم رفتنت دیگه چیه 
ساعت نزدیکای 12 بود که زری جون و بابای عزیزش رفته بودن دنبال پری جون و بعد اومده بودن دنبال من 
رسیدیم راه آهن، چند دقیقه ای به رسیدین قطار مونده بود، یه جای گرم پیدا کردیم برای نشستن و گپ و گفت 
تا اینکه اعلام کرد قطار بوووق – تبریز
وارد ایستگاه شد
همگی از جا پریدیم و بدو خدمونو رسوندیم به مامور قطار
ادامه داستان در ادامه مطلب ، بدو بخون
و اما زندگی ...
برو ادامه مطلب شاید بیسکوئیت اونجا باشه
اگر ماجراهای من و دوستانم رو دنبال کرده باشید می دانید که یک روز قشنگ پاییزی سیرش پدر دوست جان شدیم تا ما رو ببره باغ

که البته بدلیل خوش قلبی پد
ر دوست جان بسیار خشنود گشتند که ما قدم رنجه فرموده و دوست جان را نیز بردیم باغشان
و اما ادامه داستان ما و باغ

متاسفانه پدر دوست جان تصادف کرده و دو هفته ای بیمارستان بود چون پاشون شکسته و دو باری عمل شده 
ما هم به حسب وظیفه راهی بیمارستان و عیادت از پدر دوست جان شدیم
، هنوز دوست جان نرسیده بود، در بدو ورود مادر دوست جان را دیدیم، طفلی از زور خستگی داشت پس میافتاد، منو که دید حس کردم نشناخت برای جلوگیری از ضایع شدن، جلو رفته و خود را معرفی نمودیم
بسیار ابراز محبت نموده و ما را شرمسار نمودند

نفر بعدی وارد شد، خواهر دوست جان، کلا ما را نشناخت 
نکته: من چادری هستم اما اون روز تو باغ برای راحتی چادر سرم نبود، فعلا این نکته رو داشته باشید تا ادامه ماجرا ...
مادر دوست جان لطف نموده و مارا معرفی نمودند، خواهر دوست جان هم ابراز احساسات نموده و گفتند شرمنده که نشناختم، ماشالله با چادر خیلی عوض میشی، خیلی خانوم تر بنظر میرسی، اون روز تو باغ خیلی شیطون تر بنظر می رسیدی 
اون موقع بود که به عمق فاجعه پی بردیم و فهمیدیم که اون روز تو باغ چقدر جلف بازی
در آوردیم
اما چه فایده که کار از کار گذشته بود باور بفرمایید من فقط خواستم یکم فضا عوض بشه
منو نمیگی کلی سرخ و سفید شدم و گفتم درست می فرمایید 
و اما بعد ...
جای همه دوستان خالی
جمعه طی مذاکراتی طولانی و طاقت فرسا، قرار شد با تنی چند از دوستان بریم باغ پدر یکی از همین دوستان البته به همراه خانواده ی دوست مذکور



خلاصه راهی دیار یار شدیم و چه یاری !!!!!! چه زلفی!!!!!!!!
درختانی که گیسوان به باد سپرده اند
برکه ای زیبا، آرام کنج باغ نشسته و دلگرمی باغ و باغبان شده
گندمزاری که دست مهربان کشاورز نوازشش کرده
تاکستانی که دانه های انگورش درخشان و برگهایش طلایی گشته
زیباست، زیبا .........
و اما من و دوستانم
از گرفتن عکسهای پی در پی شروع کردیم
بعد سراغ انگورهای توصیف شده رفتیم و سبدی پر چیدیم و دوباره عکس با آن انگورها 
نهار و سپس باز هم عکس و عکس و عکس 
پدر جان این دوستمان هم میگفت تا اینجا اومدید حداقل یه سیب هم بخورید اما ما فقط به فکر عکس گرفتن بودیم مگه میشد اون همه زیبایی رو نادیده گرفت؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
البته چند لحظه ای از عکس ها غفلت نموده و مشغول بازی شدیم 
نمونه ای چند از این هنر و زیبایی رو برای دوستان گلم میزارم
شرمنده که عکسها نصفه و نیمه هستن
چون بقیه عکس قابل پخش نیست مجبور به برش شدیم



واما بعد ...
| Design By : Pichak |
