یادداشت های مهندس بیسکویت خور
خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.
یه وقتایی دلم میخواد فقط سکوت کنم
انگار تو این سکوت های یواشکی صدایی می شنوم
صدایی که میگه: "می دونم بنده ی من، می دونم"
++++++++++++++++ وصله پینه : انرژی مثبت +++++++++++++++++++++++
دوست عزیزی یه فایل صوتی داده که هر بار گوش میکنم احساس خوبی بهم دست میده، گفتم حیفه که دوستان عزیزم این حس خوب رو تجربه نکن، برای دریافت این فایل، اینجا کلیک کنید
++++++++++++++++ وصله پینه : دیالوگ ِ بدون شرح ++++++++++++++++++
- کارگاه های پیش از ازدواج بود، اونجا دکترِ می گفت : " آدم سالم و نرمال از نظر هیجانات روانی کسی هست که وقتی طرف مقابل خواست بره، بتونه رابطه رو قطع کنه، بدون اینکه بهم بریزه "
- خب؟
- اونوقت یاد تو افتادم .....
- 
** نکته (صرفـاً جهـت اطـلاع): دوستان عزیز، من نفر دوم این دیالوگ هستم و هیچ کارگاه پیش از ازدواجی هم نرفتم، چون اساسا به دردم نمیخوره، چه پیشش، چه پسش 
و اما ...
در روزگارانی نه چندان دور، حرفهای کوچک تلنگری بود بزرگ
و حال حرفهای بزرگ تلنگری کوچک نیست
نمیدانم دل را در کدامین گوشه تاریخ جا گذاشته ام
روزهاست که با خود می اندیشم که این حیرانی و سرگشتگی از فقدان دل است؟
تمام رفتن و نرسیدن ها
تمام کارها و بی سرانجامی ها
تمام جستجو ها و نیافتن ها
گویی سرانجامی نیست برای این حیرانی
نمی دانم چه شد این دل را که دگر طعم لذت را از یاد برده است
شاید خسته است از لبخند با ریا
از نماز بی حلاوت
از دعای بی اجابت
از روزهای تکراری
از پیمودن بیراهه ها
از دویدن و سراب ها
از زخم های عمیق بر پیکره ی روح
و هنوز حیران است از صبر خدا
از فرصت های مکرر
از امیدهای بی پایان
از یاد های بی توقع
از دست های یاری گر
و باز با خود می اندیشم
اگر دل من بی دلی کرد
اما خدایی دارم
از جنس زیبایی
از جنس سکوت
از جنس صبر
از جنس لطف
از جنس ...
خدایا دلم را گم کرده ام
نمی دانم در کدامین روز
در کدامین جهت
در کدامین طلوع
در کدامین غروب
در کدامین روز
در کدامین شب
اما میدانم که تو میدانی
نازنین پروردگارم، تو را میخوانم و از تو یاری میخواهم
و از تو میخواهم، دلم را
یادت را
شکرت را
صراط مستقیمم را
حلاوت عبادتم را
استجابت دعایم را
بخشش گناهانم را
سربلندی در درگاهت را
التیام زخم های روحم را
نشاط روز ها و شبانم را
و میدانم که تو بینایی بر احوالم
نازنین پروردگارم
یاری گری جز تو ندارم
یاریم کن ای یاری گر بشر
++++++++++++ وصله پینه : اوج شادی +++++++++++++++++
روزها و شب هایی در این اندیشه بودم
مگر آرزویش شادی من نبود؟! پس چرا رفت؟!!!
و چه خوب جواب سوالم را دادی رهگذر
"اوج شادی در خلوت و تنهایی است"
دلم بارها و بارها با خود مرور کرد
اما، اما گویی ...
و اما زندگی ...
خدایا برای مدتی احساس میکردم کسی در جزیره تنهایی من و تو قدم نهاده است
سایه هایش را میدیدم
گاهی حتی صدای نفس هایش را میشنیدم
حضورش را حس میکردم
حتی گاهی، حضورش را بیشتر از تو حس میکردم
حضوری غریب که گاهی آشنا می یافتمش
سایه های او گاهی مرا سرگرم خود میساخت
گاهی با خود میگفتم
شاید این سایه فقط وهم و خیال نباشد
شاید وجودی باشد سرشار از واقعیت
بدنبال آن سایه روز و شب دویدم
تا خود را اسیر آن سایه یافتم
به سایه اعتماد کردم
اعتمادی که فقط و فقط شایسته ی توست، معبودم
سایه مرا با خود به رویاهای دوردست میکشاند
و من مانند کودکی گستاخ دست تو را رها کرده و با سایه همراه شدم
با او به دوردست های رویا و خیال های کودکانه سفر کردم
سایه تمام وجودم را تسخیر کرد
من سرشار از او شده بودم
سایه را همچون تکیه گاهی محکم می پنداشتم
اما سایه وهمی بود ساخته ی ذهن پریشان من
و در غروب جمعه ای سرد و خشن سایه ناپدید شد
تکیه گاهی که ساخته بودم فرو ریخت
سایه رفت و من با واقعیتی تلخ روبرو گشتم
غفلت از تو، معبودم
و حال تو ای تنها امیدم آیا مرا خواهی بخشید برای این غفلت؟
و اما زندگی ...
دلم تنگ است باز هم ...
خدایــــــــا، تو آرامش روزها و شب های منی ...
تمام دلتنگیهایم به تو ختم می شوند، آرامش جانم از توست ...
قرار زندگیم تویی، فقط تو، خدای من ...
خدایا دلتنگیهایم بیشتر شده است، باز هم، میدانم از دوری است ...
این دوری، این جدایی ...
خدایــــــــــــا مگر نه اینکه از رگ گردن به من نزدیکتری؟؟!!
پس چرا یک دنیا دلتنگی در دلم جای گرفته؟؟؟!!!
خدایــــــــــــا هر روز دلم وسیع تر می شود، اما هراسانم ، هراسان از ظرفیت این دل ...
نکند دیگر تاب نیاورد؟؟؟!!!!
دلتنگم و حیران اما باز هم می گویم خدایا، ای قرار زندگیم، حیرانم ، بر حیرتم بیفزای ...
دلی که حیران تو نیست دل نیست ...
دلی که دلتنگ تو نباشد دل نیست پاره ای گوشت است بدون حس، بدون روح ...
کاش دل هم بال داشت پر می کشید تا ... تا ... تا خدا ...
و اما بعد ...
معبودم
بالهای پروازم خسته است، باز هم
گویی کوله باری از غم و اندوه به بالهایم آویخته اند
کوله باری که توان پرواز از من گرفته
و مرا در کنج تنهایی نشانده
و من، خود را اسیر دستان پسرک بازیگوش هوس ها یا فته ام
و من مانده ام و تلاشی بی سرانجام برای رهایی
و باران چشمانم گویی میل به سیلاب شدن دارند، در بستر رودی ناآرام و متلاطم در درون قلبم
تا شاید این رود به دریای مغفرت و آمرزش تو پیوند خورد
و باز هم نه من از تو که تو از من شرم کرده ای که بالهای خسته ام جان دوباره گرفته اند
و من چون همیشه شرمسار
و اما بعد ...
چندروزی بود حس میکردم همه چیزم گم شده
دنیام، خودم، معبودم، اهدافم و حتی لبخندهام 
یه حس گمگشتگی
یه حس ... نمیدونم چطور میشه این حس رو بیان کرد
اما مثل همیشه یه منجی نجاتم داد 
منجی که هرگز تنهام نذاشته
منجی که هر روز نظاره گر معجزاتشم 
منجی که همیشه تو جزیره تنهایی کنارم بوده
منجی یعنی خـــــــــــــدا، یعنی معبودم
و حالا حس میکنم فاصله ای نیست؛ بین خودم و معبودم
و خوب می دونم هرچه به معبود نزدیکتر بشم تنهایی من و خدا تو این جزیره ملموس تر میشه
و از این تنهایی لذت می برم 
حالا به یه برنامه ریزی دقیق نیاز دارم برای ساختن
چقدر جای کار دارم، چقدر جای کار داره
جسمم، روحم، افکارم، تحصیلاتم، جامعه ام و ...
پس دیگه فرصتی برای تنلی نمونده، فرصتی برای بی حوصلگی ها
باید کار کرد، باید زمان صرف کرد
خیلی از آنچه باید باشم عقب افتادم
شاید خیلی فرصت از دست دادم
هیچ انسانی املای بی غلط نسیت
اما فرصت ها در گذرند و خیلی جا برای ساختن هست
دیگه هیچ فردایی نخواهد آمد، همین امروز فرصت و محلتی است برای ساختن
پس یه برنامه ریزی دقیق و پاک کردن کلماتی چون تنبلی و بی حوصلگی از دامنه لغاتم
پیش بسوی ساختن
«ساختن خودم»
و اما بعد ...
| Design By : Pichak |
