یادداشت های مهندس بیسکویت خور
خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.
دقیقا 25 سال پیش یعنی
18 اردیبهشت 1366 برابر 8 May 1987 برابر 9 رمضان 1407
در چنین روزی یک عدد مهندس بیسکوئیت خور چشم به جهان گشود.
البته اون موقع هنوز مهندس نشده بود، حتی بیسکوئیت هم نمی خورد، حتی اسم هم نداشت، بهش میگفتن نی نی.
مامان و بابای نی نی خیلی خوشحال بودن، حتما پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و خاله ها و دایی ها و عمو ها و عمه ها هم خوشحال بودن!
این نی نی قصه ما هم مثل همه نی نی ها باید صاحب اسم میشد، مامان بزرگ مامانیش پیشنهاد میده که اسمشو بزارین هما که به اسم خواهر بزرگش هم بیاد، اما نهایتا یه اسم دیگه انتخاب میکنن براش (من همین جا از مامان و بابای نی نی ممنونم که اون پیشنهاد رو رد کردن و این اسم زیبا رو انتخاب کردن
)
جونم براتون بگه که این نی نی قصه ما بسیار خواب رو دوست داشت
، مامانیش تعریف میکنه که تقریبا عصر میخوابید تا صبح
، اصلا هم صداش در نمیومد. وسط روز هم هر وقت سیر بود و جاشم تمیز بود می خوابید. احتمالا بخاطر همینه که الان خوابش کمه و بیشتر از 7 ساعت نمی تونه بخوابه 
آنگونه که راویان روایت کرده اند نی نی قصه ما بسیار شیرین و با نمک و تپل بود، برعکس حالا
، هر جا میبردنش لُپ کِشون راه میوفتاد، و از اونجایی که بچه ساکتی هم بود بسیار محبوب قلب ها بود. 

خلاصه این نی نی قصه ما روز به روز بزرگتر شد و همچنان داره بزرگ میشه 
همه اینا رو گفتم که بگم امروز تولدمه
آجی جونم ممنون از هدیه قشنگت، بهترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم.


تولدم مبارک!!!


و اما ...
قبل از هر چیز باید بگم، واقعا ممنونم از این همه لطف و محبت و پیگیری حال این بنده حقیر که بسیار شرمندم کردید ، افتخار میکنم که دوستای گلی مثل شما دارم
با دعاهای قشنگ شما حالم خوبه و دارم بهتر میشم 
و اما ادامه ماجرای لباس و عروسی ...
صبح زود بیدار شدم و پایین لباسمو اندازه کردم و با مامان عزیزتر از جانمان راهی شدیم برای پیدا کردن یک عدد خیاط برای پاکدوزی یه قسمت های خاصی که نمیشد خودم انجام بدم.
مامان جونی فکر کرد و گفت بریم آرایشگاه دختر خاله جان تا یه خیاط آشنا معرفی کنه، دختر خاله هم فوری لباس رو نگاه کرد و مثل همه از رنگ قشنگش تعریف کرد و آدرس خیاطی رو داد.
و اما خیاط ، یه خانم خیلی مهربون و خوش اخلاق بود و وقتی لباس رو نشون دادم فوری شروع کرد و کلی هم روش وقت گذاشت
خانم خیاط: تو که به این خوبی میدوزی چرا بیشتر وقت نمیزاری؟!
من: ای خواهر من صبح تا شب سر کارم، وقتم کجا بود.
خلاصه که کلی تعریف کرد و گفت قشنگ شده و رنگشم قشنگه و با توجه به وقتی که گذاشته بود خیلی هم ارزون باهام حساب کرد و تشکر و خداحافظی کردیم.
رفتیم سراغ کادوی عروسی، طفلی مامان رو برداشتم بردم بازار، هرچی نشون داد گفتم نه، و آخرش هم رفتم کارت هدیه بانکی گرفتم و مامان کلی حرص خورد
بعد زودی برگشتم خونه و مشغول تموم کردن لباس شدم، حالا شما بگو ساعت چنده، ساعت 1، و من باید ساعت 4 تالار باشم.
قسمتهای باقیمونده رو وصل کردم و آبجی جونم گلش رو وصل کرد و آماده شد.
و بنده برای اولین بار کاملش رو پوشیدم 
آبجی خانم گفت چندتا اشکال داره، باید درستش کنی، حالا بگو ساعت چنده؟!!!!
ساعت 3:30 
دیگه دیدم فرصتی نیست، بیخیال شدم و با همون نواقص پوشیدم و رفتم 
تازه همه مدت رو هم با آجی جونی نازم اس ام اس بازی میکردم. آجی جونم خیلی مخلصتیم ، ممنون که هیچوقت تنهام نمیزاری و بهم دلگرمی میدی 
تا رسیدم تالار دوستام گفتن وووووووووووووووووووی چه رنگی، چقدر بهت میاد، آخه همه معتقدن صورتی و بنفش خیلی بهم میاد، یعنی من تا این حد زشتم 
نمیدونم واقعا میمومد یا بخاطر تعارف میگفتن
خلاصه کلی عکس گرفتیم با کلی جلف بازی و اینا 
*** راستی عکسا که دستم رسید اگه خوب بود میزارم، چون خودم اصلا خوشم نیومد از لباسه، انقدر با عجله شد که فرصت نشد اشکالاشو رفع کنم، اگه حوصله داشتم اصلاح میکنم و بعد عکس میگیرم، آخه هفته بعد یه عروسی دیگه هم تو راهه 
توجه توجه: دوستانی که میخواستن نمونه کارمو ببینن برن اینجا (رمز همون قبلیه) -->> اینجا
++++++++++++++ وصله پینه : بدون شرح ++++++++++++++++
خالی شدم، خالی از همه چیز 
و اما ...
بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم برای درمان این صدای گرفته و عطسه ها و سرفه های بی پایان برم دکتر، وقتی میگم بعد از مدتها فکر نکنید منظورم 1 ماهه، نه عزیزانم، منظورم دقیقا 5 ماهه!!!!
، دو بار رفتم اما فایده نداشت، فقط به لطف شربت دکتر قبلی سرفه هم به صدای گرفته و عطسه اضافه شد. 
رفتم یه وقت گرفتم، خانم منشی گفت 1 و نیم ساعت دیگه نوبت شماست.
منم دیدم هیچ کاری ندارم، رفتم یه دوری زدم تو خیابونها
، در همین حین خواهر خانومی زنگ زد
. و گفت کلید نداره و پشت در مونده و میخواد بیاد که با هم بریم برای خرید.
1 و نیم ساعت گذشت و نوبت بنده فرا رسید.
دکتر ح خیلی با صبر و حوصله سوال میپرسه و به جواب های من خوب گوش میده.
بهش میگم دیگه یادم رفته صدام چه جوری بود، من میخندم و دکتر ح هم یه لبخند میزنه، اگه شباهت زیاد صدای من و خواهری نبود احتمالا بکلی فراموش میکردم صدام چه شکلی بود، یعنی من تا این حد آدم بیخیالی هستم، آیا؟!!!
باز هم سوالهای دیگه ای میپرسه و خوب گوش میده، به همین خاطر همیشه ترجیح میدم پیش این دکتر مهربون برم، سوالهاش که تموم میشه برام توضیح میده که بعد از 10 روز اگه گرفتگی صدات درست نشه باید از ریه هات عکسبرداری بشه و یه تست برای تارهای صوتی 
من هم با نگرانی نگاهش میکنم، اصلا فکر نمی کردم مسئله مهمی باشه، و بعد چندتا توصیه، که نباید در معرض گرد و خاک باشی، چون این عطسه و سرفه ها بخاطر حساسیت هست و بوهای خاص مخصوصا یک سری از عطر و ادکلن ها ممکنه تشدیدش کنه، گل و گیاه هم ممکنه اذیتت کنه و حیوانات خانگی!!! خداروشکر هیچکدوم رو تو خونه نداریم، نه گیاه!!! نه حیوان خانگی!!! 
بعد چندتا دارو مینویسه و خداحافظی میکنیم 
میرم داروخونه، اولی میگه نداریم، میریم یه داروخونه شبانه روزی و میگه داروها حدودا 22 هزار تومان!!! میشه و نیم ساعت هم باید منتظر بمونید، فکر میکردم فقط چندتا قرص باشه، برای همین تعجب کردم، 22 هزار تومان!!! 
با خواهری میریم برای خرید، تا داروها آماده بشه، یه پارچه حریر طرح دار صورتی و آبی توجهمونو جلب میکنه، هزار تا مدل میاد تو ذهنم و دارم تجزیه و تحلیل میکنم، از هر کدوم 1.5 متر میخرم و با کمال تعجب میگه، میشه 6 هزار تومان!!!!!!!!!!!!!!
من و این همه خوشبختی محاله، سه متر پارچه 6 هزار تومان، بعد توضیح میده که چون آخر این طاقه پارچه هست ارزون میدم بهتون، چه عجب ، یه جا هم از ارزونی شنیدیم 
چون پارچه استری نداره میریم به مغازه ای که من عاشقشم 
هزار رنگ، هزار طرح، تمام رنگ هایی که میشه تصور کرد، به قشنگ ترین حالت ممکن چیده شدن، انگار وارد یه جعبه مداد رنگی میشی 
استری رو میخریم، میشه 7 هزار تومان، از خود پارچه گرون تر شد ![]()
و وقتی خرید پارچه تموم میشه من تازه به عمق فاجعه پی میبرم
، چطور میتونم تا چهارشنبه لباس رو بدوزم و آماده کنم برای عروسی خواهر پری جون، چهارشنبه یعنی فقط 3 روز فرصت دارم، نـــــــــــــــــــــــــــــــــه خدای من، فقط 3 روز 
صبح تا عصر که سرکارم، شب هم که فقط برای شام و خواب فرصت دارم، حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را 
برمیگردیم داروخونه، دختر خانم جوانی تو قسمت تحویل دارو نشسته
من :داروهای من آماده شده، فلانی هستم
دختر جوان: خانم نیم ساعته آماده است، چند بار صداتون کردم
من: آقایی که تو قسمت تحویل نسخه بود گفت نیم ساعت باید منتظر باشم 
دختر جوان : باشه 
داروها رو تحویل میگریم و با خواهر خانومی میریم تا داشته باشیم بقیه خرید رو 
یه روسری خیلی قشنگ و لطیف میبینیم و خواهر خانومی میخره، البته الان بنده اون روسری رو صاحب شدم 
بعد هم زیپ برای لباس و چندتا خرده ریزه دیگه
خسته و آویزون راهی خونه میشیم 

میرسیم خونه و خریدها رو به مامان جونی نشون میدیم 
مامانی کمی ناراضیه از خرید پارچه، چون اصرار داشت لباس آماده بخریم، آخه میدونه 3 روز فرصت خیلی کمیه برای خیاطی 
اما چه کنیم که سر ما درد میکنه برای دردسر 
من و مامان و خواهر خانومی میریم سراغ کامپیوتر و چندتا از مدل هایی که به پارچه بخوره نگاه میکنیم، هرکی نظری میده، نهایتا سر یه طرح ترکیبی به توافق میرسیم و من فوری تو Pa/int کنار هم قرارشون میدم و همه تایید میکنن، جای داداشی خالی بود که تو این جور مواقع میگه، ببین اجن/بی چیا ساخته 
شام رو که میخورم بساط خیاطی رو پهن میکنم و شروع میکنم ![]()
امیدوارم طرحی که میخواستم بشه، اگه فرصت شد بعد از اتمام عکسش رو میزارم
و اما داروها، 3 جور قرص مختلف ، که تو راهنمای یکیش انقدر عوارض نوشته بود که داشتم منصرف میشدم از مصرفش، یکی از عوارضش، توهم زایی بود
و خطا در مسیریابی، خلاصه اگه من سر از بیایون در آوردم
و به ملکوت اعلا پیوستم، حلالم کنید و بر رفتنم اشک ماتم نریزید ، و یه آمپول وریدی 
صبح بیدار میشم و به درمانگاه نزدیک خونه میرم، مثل همیشه میگه این آمپول رو نمیتونیم اینجا بزنیم
، من تا حالا نفهمیدیم اینا بجز آمپول تقویتی چی میزنن
، میگه برید فلان جا
منم میرم فلان جا و یه خانم پرستار میبینم که نشسته پشت میز و به بی احساس ترین شکل ممکن میگه آستینت رو بزن بالا
، مثل همیشه خیلی درد نداره، خانم پرستار کمی از این هم بی دردی من تعجب میکنه، کاملا از حالت چهرش اینو میفهمم، آخه این تنها تغییر حالتش بود
تشکر و خداحافظی میکنم و میام شرکت و مشغول کار میشم 
*** شکلک بارونش کردم تا حوصلتون سر نره از این پست طولانی و غیر مفید 
و اما زندگی ...
یه روز از روزای خدا که خونه مامان بزرگ جون بودیم و خاله ها و بچه هاشونم بودن، مادربزرگ مشغول خیاطی بود، (اون موقع من حدودا 6 ساله بودم ) من و دختر خاله وسطی هم تصمیم گرفتیم خیاطی کنیم
من یه سر پارچه رو گرفتم و دختر خاله هم سر دیگه رو
دخترخاله قیچی رو برداشت و از وسط پارچه رو قیچی کرد و
در یک حرکت سریع قیچی رو فرو کرد تو چشم نازنین بنده
بله درست خوندید، فرو کرد تو چشم من
دیگه هیچی ندیدم، جیغ و داد و گریه ، همه بطرفم هجوم آوردن که ببینن چی شده، فریاد مامان خانم و نگرانی همه و داد و بیداد سر دختر خاله که این چه کاری بود کردی
خلاصه هر کی میدویید یه طرف
مامان و خاله (مامان همون دخترخاله وسطی) داشتن پس می افتادن
چون حتما خاله فکر میکرد من کور بشم چطور باید یه عمر جواب من و بقیه رو بده
مامان هم که خب مامانه و دوست نداره خار به پای بچش بره، چه رسیده قیچی تو چشمش
همه فکر کردن چشم بنده کور شده، اما من همه جا رو میدیدم
همه یه نفس راحت کشیدن، قیچی با فاصله چند میلیمتر خورده بود به سفیدی چشمم
چقدر باورش سخته، فقط چند میلی متر تا کور شدن یک چشم
خلاصه بعدش بردن دکتر و یه سری دارو داد و چشم بنده خوب شد و خدارو شکر چشمان نازمان بسیار هم خوب میبینند 
راستی گاهی ما بنده ها چقدر کوته نظر هستیم که در اتفاقات خیلی بزرگ هم خدا رو نمیبینیم و همیشه طلبکارانه میریم به درگاه خدا و فقط میپرسیم چرا؟ خدایا چرا من؟
خدایی که همیشه بهترین ها رو برای بنده هاش میخواد
خدایی که نعمات زیادی به ما داده و ما به سادگی از کنارشون رد میشیم و انقدر بصیرت نداریم که آنچه رو که داده ببینیم و شکر کنیم
خدایی که گاهی خیلی پررنگ حضورش رو حس میکنیم اما باز هم غافلیم و یادمون میره
راستی تا به حال شده بریم درگاه خدا و بگیم خدایا چرا به من چشم دادی ولی به فلانی ندادی؟!
شده تا بحال بپرسیم خدایا چرا به ما سرپناه، غذا، خانواده خوب، کار و ... دادی؟!
کسی جرات داره از خدا چنین چیزی رو بپرسه؟!
خوبه گاهی به این فکر کنیم که هیچ اتفاقی بی حکمت نیست
شاید چیزی بهتر در انتظارمون باشه
کی میدونه؟!
و اما زندگی ...
کنکور ارشد، کلمه ای که سالهاست میشنوم و گوشه ذهنم نگهش داشتم تا ... نمیدونم تا کی؟!!!
سال گذشته به خاطر پروژه پایانی و حالا بخاطر کار نتونستم شرکت کنم
با شجاعت تمام امسال هم نخوندم و کنکور هم ثبت نام نکردم و شاید هم ...
دوست دارم بخونم اما فرصتش نیست، نمیدونم شاید هم بهمونه است چون تو رشته من برای کنکور خوندن از هر چیزی سختتره
و حالا یک سال دیگه باید برای این کنکور صبر کنم ، چون امسال نخوندم و دوست ندارم بدون خوندن برم و سیاهی لشکر باشم
خواهرم که چند سالی بدون خوندن شرکت کرده منو نصیحت کرده بدون خوندن شرکت نکنم چون نتیجش فقط ناامیدی و بس
خواهر جونی دانشجوی ممتاز دانشگاه بود
اما بدلایلی نتونست این چند سال رو بخونه که من میگم بهونه است و باید میخوند اخه خیلی حیفه 
دیشب تو خونه صحبت از ارشد بود و مامان به شوخی به خواهر جونی میگه من جای تو بودم خودمو از پشت بوم پرت میکردم پایین
، اخه همه میگن خواهر جونی حیفه و باید بره ارشد و دکترا و ...... ، بدون کنکور میتونست بره اما دیر اقدام کرد و یک سری از دانشگاه ها هم گفتن فقط دانشجوی خودشون رو قبول میکنن 
فقط میترسم کم کم پشتکارم رو برای خوندن از دست بدم
خدایا، تصمیم گرفتن برای زندگی چقدر سخته
و اما بعد ...
چند روزی بود داداش گرامی و عزیزتر از جان ما بدلیل بی توجهی به فرمایشات مامان و دیگر اعضای خانواده مبنی بر مراقبت از سلامت جسم و پوشیدن لباس گرم به هنگام سرماخوردگی، راهی بیمارستان شدند که خدا را هزار بار شکر مورد مهمی نبود، البته دکتر زحمتکش و خادم جامعه بشری فرموده بودند پسرجان شما بسیار جان سخت می باشید
که تا حالا با تب بالای 40 درجه زنده مانده ای
( داداشی بهش می گفت کله کدو ) 
و اما بشنوید از دلقک بازی داداشی و دوستان ![]()
روز اول : رفتیم عیادت بیمار گرامی، دم در اتاق که رسیدیم، دیدم تخت آخری نشسته بود و دست تکان میده و میگه سلام آبجی جون
و به خاطر اینکه خیلی خوش شانس بود هیچ بیمار دیگه ای نبود و از غرغر ها و ناله و زاری های دیگر بیماران در امان مانده بود.
چون ما دیر رسیدیم بقیه ملاقات کننده ها رفته بودند و کنار تختشو پر کرده بودند از خوردنی، و اما دوستان گرامی داداشی چی آورده بودند:
یک عدد لپ لپ
(توجه بفرمایید که نازنین برادر ما 20 سال سن دارند) حاوی یک ماشین اسباب بازی و یک چیز عجیب و غریب مانند هواپیما 
یک شاخه گل زیبا ![]()
یک عدد مایع ظرفشویی روبان زده
یک عدد مایع سفید کننده و انواع خوردنی ها و نوشیدنی ها
روز دوم: باز ساعت ملاقات، دیدیم به به یک بالش با عکسهای کارتونی و یک پتو و زیر انداز روی تخت داداشی ، دوست گرامی برادر جان اینها رو اورده بودند و فرموده بودند: مدتی در بیمارستان بستری بودم، و میدانم که این تخت ها چقدر مایه عذاب بیمار است،
این وسایل را برای رفاه شما آورده ام، ای دوست 
روز سوم : داداش گرامی فرمودند غذای اینجا خوب نیست من چلوکباب به همراه ماست و نوشابه و زیتون و .... می خوام، ما هم دیدیم طفلی تلف می شود، راهی رستوران شده و چلوکباب تهیه فرمودیم.
روز چهارم : همه فامیل اونجا بودند و طبق معمول داداش جان معرکه گرفته بود و لبخند برلبان ملاقات کنندگان می نشاند و البته در تمامی روزها تفریح جالبی برای خود دست و پا کرده بود، بیماران و ملاقات کننده ها رامسخره فرموده و می خندیدند

و خلاصه روز پنجم شد و مرخص شدند
، خدا رو شکر، خدایا تمامی بیماران را شفای عاجل عنایت فرما 
و اما بعد ...
| Design By : Pichak |
