یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

مقابل آینه نشسته ام

چشم در چشمان خود دوخته ام

اما برقی عجیب در نگاه خود می بینم

لبخندی زیبا بر لبم

گونه هایی از شرم سرخ

غرق در زیبایی خود شده ام

امروز گویی از همیشه زیباترم

هنوز مبهوت برق نگاهم هستم

برق نگاهم از چیست؟!

با دقت در آینه می نگرم

شاید چشمانم لب به سخن بگشایند

آرام آرام انگار چیزی می شنوم

این صدا آشناست

صدایی چون ترانه های بهاری

پر از طراوت، پر از حیات

با دقت در آینه می نگرم

نه، نه

این من نیستم

این چشم ها برایم آشناست

اما چشمان من نیست

این نگاه برایم آشناست

اما این برق نگاه در چشمان من نبود

جایی انگار این نگاه را دیده ایم

لبخند من تا به این حد زیبا نبود

این گونه ها از چه سرخ گشته؟

شرم؟ اما شرم از چه؟ از خودم؟

آیا من از خود شرم کرده ام؟

نه، گویی آشنایی در آینه می بینم

اما این آشنا من نیستم

دستانم را بسوی آینه، نه، بسوی آشنا دراز می کنم

او نیز دستانش را بسویم دراز می کند

سعی می کنم گرمای دستانش را احساس کنم

اما، گویی فاصله رضایت نمی دهد به این وصال

فاصله، لحظه ای مجال ده

مجالی برای وصال

 

++++++  وصله پینه : تبریک ++++++

 

رهگذر عزیزم موفقیتت رو تبریک میگم   هورا  دلقک 

بدون که همیشه بهت افتخار میکنم  تشویق

گل

آرزو میکنم همیشه موفق و شاد و خوشبخت و سربلند باشی

و اما انتظار ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak