یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

تصمیم گرفته ام تمام افکار

واصول

وعقاید

و ارزش ها

و فلسفه ها

و منطق ها

و همه و همه را بگذارم لب کوزه و آبش را بخورم

عصاره اش شاید زهری باشد و تلخی آن زهر بیدارم کند

 

+++++++++++ وصله پینه : دوستانه ++++++++++++

دوستای عزیزم برام دعا کنید

خیلی خیلی خیلی به دعاتون احتیاج دارم

بیشتر از هر زمانی به دعاتون احتیاج دارم

فقط برام دعا کنید


و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

دوستانی که حال خوشی ندارن نخونن لطفا، چون یه مورد غم انگیز از دنیای امروزه

هوا تاریک شده، کمی سرده، زن جوانی حدودا سی ساله مشغول صبحت با موبالیه، گریه میکنه، مشخصه از موضوعی خیلی ناراحته

در رو که باز می کنم مامان میگه، برو شیر بخر

به طرف مغازه اون طرف خیابون میرم، چند قدمی که بر میدارم، زن جوان بطرفم میاد

زن جوان: سلام

من: سلام (سعی می کنم لبخند بزنم یعنی من اشکهاتو ندیدم)

زن جوان: آدرس اینجا چیه؟

من: خیابان ... کوچه ... و...

زن جوان: (انگار کمی آروم تر شده و دیگه گریه نمی کنه ، به خونه همسایه اشاره میکنه) می دونستید این خونه رو کردن خانه ف//ح//ش//ا ؟!!

من: (با بهت و حیرت نگاه میکنم) نه!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب

زن جوان: زیرزمین این خونه رو یه دختردانشجو اجاره کرده، شوهر من هر روز میومده اینجا و با این دختره ... ، حالا هم که اینجا گیرشون انداختم فرار کردن

همچنان تو بهت وحیرتم، نمیدونم چی باید بگم تا میخوام دهن باز کنم زن جوان به طرف در خونه میدوه و نمیزاره پسر صاحب خونه در رو ببنده، سرش داد میزنه و میگه حق نداری ببندی الان پلیس میاد

دیگه دلیلی نداشت اونجا وایسم میرم مغازه و موقع برگشت زن جوان رو میبینم که کنار ماشین پلیس ایستاده و باهاشون حرف میزنه

یه ماشین دیگه میاد، کنار ماشین پلیس نگه میداره و به طرف زن جوان میره، احتمالا برادر یا یکی از اقوامشه

دیگه طاقت دیدن چشمهای گریان زن جوان رو ندارم، در رو می بندم و میرم داخل

همه شب به زن جوان فکر می کردم و باز هم مردمان قرن 21

نمی تونم هضم کنم، چرا هر روز تعداد اینجور افراد بیشتر میشه؟؟؟!!!

آیا نیاز مردمان قرن 21 تغییر کرده؟!!!

اما نیاز ما با نیازهای آدم و حوا مشابه هست و تغییری نکرده

آیا مردم هر روز حریص تر میشن به دنیا؟!!!!!

آیا نیازهایی هست که سرکوب میشه و به شکل دیگه خودشو نشون میده؟!!!

ما چیکار باید بکنیم؟ آیا راهی برای بهبود اوضاع کنونی جهان وجود داره؟؟؟

تا کی باید شاهد اشکهای زن ها و مردهای جوان و حتی کهنسال اطرافمون باشیم؟!!!

انگار برای برخی افراد هیچ حدی وجود نداره؟!!!!!!

آیا با دیدن اینگونه افراد که روز به روز بیشتر میشن باز هم خواهیم توانست به کسی اعتماد کنیم؟؟؟!!!!!!!!!!

یاد یکی از اقوام دور میوفتم که به تازگی به خاطر مسئله ای مشابه از شوهرش جدا شد،فقط 22 سال داره و بسیار زیبا، وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم چون از نزدیک میشناختمش اما هزاران زن و مرد جوان دیگه هر روز تو راهروهای دادگاه خانواده قدم بر می دارند، جایی که حتی لحظه ای بهش فکر نمی کردن

آیا زن جوانی که دیشب دیدم یکی از این موارد میشه؟!!!

آیا می تونه باز هم کنار مردی که هر روز بهش خیانت می کرده زندگی کنه یا او هم ...؟!!!

و باز هم من هستم و هزاران سوال در ذهن!!!!!!!!

و اما بعد ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

آیا تا کنون به زندگی بی دغدغه خود نگاهی هرچند گذرا انداختیم؟

آیا شکری بر لب داریم؟

آیا سعی در کمک به نیازمندی داریم؟

آیا ... ؟؟؟؟؟


مادرم مرا باردار بود، بی دغدغه

همه خوشحال بودند و منتظر تا پا به جهان بگذارم

مادرم مرا بدنیا آورد، بی دغدغه 

همه تبریک گویان و شاد برای دیدنم آمدند، کسی غصه نان نداشت برای من، همه چیز محیا

کودکیم سپری می شد، بی دغدغه

کسی غصه پوشاک و خوراک و سر پناه نداشت برای من

روز اول مدرسه بود و من شتابان بسوی مدرسه، بی دغدغه

کسی غصه هزینه تحصیلات مرا نداشت

آماده شدم برای رفتن به دانشگاه، بی دغدغه

کسی غصه هزینه کتاب و لوازم دیگر را نداشت

با خیالی آسوده فارغ التحصیل شدم و در پی شغلی در شان، بی دغدغه

کسی غصه بیکاریم را نخورد

و من همچنان بی دغدغه روزگار میگذرانم

 

و اما  " او "


وقتی مادرش " او " را باردار شد روزگار خوشی نبود، نگران از آنکه چگونه این خبر را به پدر دهد، پدری با هزار دغدغه

وقتی پدر شنید، برای شادی مادر لبخندی زد و اما در دل آهی کشید و مادر در عمق چشمانش نگرانی را دید

مادرش " او " را بدنیا آورد، با شوقی در دل و هزار دغدغه در ذهن

پدر نگران از هزینه های بیمارستان و اما شوقی عجیب در دل

" او " کودکیش را سپری کرد، با هزاران حسرت در دل

پدر و مادر در پی لقمه ای نان و " او " مشغول بازی با کودکان همسایه

روز اول مدرسه بود و " او " شتابان بسوی مدرسه، با لباسی که حاصل روزها زحمت پدر بود و چرخ خیاطی مادر

" او " نگرانی را در چشمان پدر می دید اما ذهن کودکش نمی دانست پدر در فکر هزینه های تحصیل " او " ست

" او " آماده شد، برای رفتن به خانه بخت، با هزاران دغدغه

کمتر پدر را می دید، پدر صبح زود می رفت و شب دیر می آمد و مادر نگران جهزیه و ...

و حالا " او " اولین فرزندش را باردار است و این داستان همچنان ...


 *** وسعت دیدمان را بیشتر کنیم شاید در همین حوالی " او " منتظر کمکی باشد ***

 

 

++++++  وصله پینه 1  ++++++

خیلی وقت بود این نوشته تو ذهنم بود اما تو یه سایتی این مطلب توجهمو جلب کرد و دلیل نوشتن من شد:

اگر مادرم را دیدید بگویید

من اینجا هستم خیلی خسته خیلی تنها خیلی بی پول!

 

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak