یادداشت های مهندس بیسکویت خور
خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.
دفتر 60 برگ من تموم شد، یه دفتر دیگه بخرید برام (عنوان رو ببین میفهمی)
از صبح که بیدار شدم به حد مرگ خوابم میاد 
دنیا دور سرم میچرخه با سرعت 1200000000 بر ساعت به وقت ایران 
چشمام یه چیزایی میبینه که دقیقا نمیتونم تشخیص بدم 
همه جا رو تقریبا مثل توهم و رویا و اینا میبینم 

در کل حالم خوبه، نگران نباشید 
برخی منابع خبری از جمله Zari-News اعلام فرمودند که صدامون تا حدی بهتر شده و دیگه با برادر بزرگه اشتباه نمی گیرن بنده رو 
و اما جمعه شب ...
پنج شنبه منشی گرامی اومد و تک تک همکاران رو دعوت کرد برای جشنی که شرکت بمناسبت روز معلم برای روسای شرکت برگزار میکنه (آخه تقریبا نیمی از روسا و همکاران ما استاد هستند گویا)
تمامی همکاران با همسران گرامیشون دعوت شدند و با توجه به اینکه ما در هفت آسمان یک ستاره هم نداریم، تنها دعوت شدیم 
جمعه عصر همکار گرامی خانم "ب" SMS داد که ساعت 8 آماده باشید یکی یکی بیام دنبالتون با هم بریم رستوران-تالار بووووق برای جشن
ما هم بعد مقادیری تعارف راضی شدیم 
ساعت 9 اومد دنبال ما و بعد رفتیم دنبال همکار بعدی و بعدش هم تالار-رستوارن بووووق
از اونجایی که روسای ما به شدت معتقد به حفظ حریم ها و راحتی خانم ها و اینا هستند، قسمت آقایان و خانم ها جدا بود، که البته از قبل میدونستیم و بسیار هم راضی و خرسند از این موضوع بودیم
در بدو ورود آقای "الف" با خانوادش رو دیدم که خانم بسیار مهربان و زیبایی دارند
و سه تا جوجه تپل و مپل 
بعد هم وارد سالن شدیم و بعضی قیافه ها کمی آشنا بود، یکی یکی با همه دست دادیم و آشنایی و این حرفا
و واقعا جالب بود که خانم جناب رئیس بزرگ همه ما رو میشناختند با اینکه تا به حال مارو ندیده بودند
بسیار مهربان و خنده رو، درست مثل خودشون، چقدر این زوج به هم میان خدا میدونه
رستوران نبود، مهدکودک بود
ماشالله همشون دوتا بچه رو داشتن، در جهت نخبه پروری و این حرفا همشون سنگ تموم گذاشتن
خیلی شیرین و ناز بودن، با هم گله ای!!! حرکت میکردن و همه رو عاصی کرده بودن 
بعد از احوالپرسی با همه رفتیم سراغ میز آخری و 6 تا دختر مجرد نشستیم دور اون میز
و شروع شد ...
هر کی یه تیکه ای پروند و همه زدن زیر خنده، و همه حرفها هم رمزی بود، چون با کلمه اول همه می ترکیدن از خنده و به کلمات بعدی نمی رسید
برای مثال
یکبار
لامپ
خط
و ...
یعنی اینجوری بگم براتون یک ذره آبرو نذاشتیم برای خودمون بمونه 
احتمالا باید مختلط برگزار میشد تا ما اون همه هم راحت نباشیم، راحتی زیادی هم دردسرسازه 
دیگه نمیدونم خانم های محترم جناب روسا و همکارا چه فکری در مورد ما کردند که خودمون هم خبر نداریم، آخه دقیقا نفهمیدیم چقدر تابلو بدیم اونجا 
در کل مدتی که ما داشتیم به جلف بازیمون ادامه میدادیم فقط صدای رئیس بزرگ شنیده میشد که داشت حرف میزد اما نمیدونم در چه مورد
و البته مثل همیشه داشت بقیه رو اذیت میکرد و در این لحظات است که بنده بسیار خدارو شکر میکنم که پسر نیستم 
خلاصه از ساعت 21 الی 23:30 ما یک سره خندیدیم تا حدی که استخونهای صورتمون درد میکرد
حالا بماند که چه جلافتا که تو ماشین از خودمون نشون ندادیم و وقتی به ماشین پلیس!!! رسیدیم آروم شدیم که خدایی نکرده فکر نکنن 4 تا دختر مجرد اون موقع شب از پارتی جایی میان
و اما ...
اگر ماجراهای من و دوستانم رو دنبال کرده باشید می دانید که یک روز قشنگ پاییزی سیرش پدر دوست جان شدیم تا ما رو ببره باغ

که البته بدلیل خوش قلبی پد
ر دوست جان بسیار خشنود گشتند که ما قدم رنجه فرموده و دوست جان را نیز بردیم باغشان
و اما ادامه داستان ما و باغ

متاسفانه پدر دوست جان تصادف کرده و دو هفته ای بیمارستان بود چون پاشون شکسته و دو باری عمل شده 
ما هم به حسب وظیفه راهی بیمارستان و عیادت از پدر دوست جان شدیم
، هنوز دوست جان نرسیده بود، در بدو ورود مادر دوست جان را دیدیم، طفلی از زور خستگی داشت پس میافتاد، منو که دید حس کردم نشناخت برای جلوگیری از ضایع شدن، جلو رفته و خود را معرفی نمودیم
بسیار ابراز محبت نموده و ما را شرمسار نمودند

نفر بعدی وارد شد، خواهر دوست جان، کلا ما را نشناخت 
نکته: من چادری هستم اما اون روز تو باغ برای راحتی چادر سرم نبود، فعلا این نکته رو داشته باشید تا ادامه ماجرا ...
مادر دوست جان لطف نموده و مارا معرفی نمودند، خواهر دوست جان هم ابراز احساسات نموده و گفتند شرمنده که نشناختم، ماشالله با چادر خیلی عوض میشی، خیلی خانوم تر بنظر میرسی، اون روز تو باغ خیلی شیطون تر بنظر می رسیدی 
اون موقع بود که به عمق فاجعه پی بردیم و فهمیدیم که اون روز تو باغ چقدر جلف بازی
در آوردیم
اما چه فایده که کار از کار گذشته بود باور بفرمایید من فقط خواستم یکم فضا عوض بشه
منو نمیگی کلی سرخ و سفید شدم و گفتم درست می فرمایید 
و اما بعد ...
| Design By : Pichak |
