یادداشت های مهندس بیسکویت خور
خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.
بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم برای درمان این صدای گرفته و عطسه ها و سرفه های بی پایان برم دکتر، وقتی میگم بعد از مدتها فکر نکنید منظورم 1 ماهه، نه عزیزانم، منظورم دقیقا 5 ماهه!!!!
، دو بار رفتم اما فایده نداشت، فقط به لطف شربت دکتر قبلی سرفه هم به صدای گرفته و عطسه اضافه شد. 
رفتم یه وقت گرفتم، خانم منشی گفت 1 و نیم ساعت دیگه نوبت شماست.
منم دیدم هیچ کاری ندارم، رفتم یه دوری زدم تو خیابونها
، در همین حین خواهر خانومی زنگ زد
. و گفت کلید نداره و پشت در مونده و میخواد بیاد که با هم بریم برای خرید.
1 و نیم ساعت گذشت و نوبت بنده فرا رسید.
دکتر ح خیلی با صبر و حوصله سوال میپرسه و به جواب های من خوب گوش میده.
بهش میگم دیگه یادم رفته صدام چه جوری بود، من میخندم و دکتر ح هم یه لبخند میزنه، اگه شباهت زیاد صدای من و خواهری نبود احتمالا بکلی فراموش میکردم صدام چه شکلی بود، یعنی من تا این حد آدم بیخیالی هستم، آیا؟!!!
باز هم سوالهای دیگه ای میپرسه و خوب گوش میده، به همین خاطر همیشه ترجیح میدم پیش این دکتر مهربون برم، سوالهاش که تموم میشه برام توضیح میده که بعد از 10 روز اگه گرفتگی صدات درست نشه باید از ریه هات عکسبرداری بشه و یه تست برای تارهای صوتی 
من هم با نگرانی نگاهش میکنم، اصلا فکر نمی کردم مسئله مهمی باشه، و بعد چندتا توصیه، که نباید در معرض گرد و خاک باشی، چون این عطسه و سرفه ها بخاطر حساسیت هست و بوهای خاص مخصوصا یک سری از عطر و ادکلن ها ممکنه تشدیدش کنه، گل و گیاه هم ممکنه اذیتت کنه و حیوانات خانگی!!! خداروشکر هیچکدوم رو تو خونه نداریم، نه گیاه!!! نه حیوان خانگی!!! 
بعد چندتا دارو مینویسه و خداحافظی میکنیم 
میرم داروخونه، اولی میگه نداریم، میریم یه داروخونه شبانه روزی و میگه داروها حدودا 22 هزار تومان!!! میشه و نیم ساعت هم باید منتظر بمونید، فکر میکردم فقط چندتا قرص باشه، برای همین تعجب کردم، 22 هزار تومان!!! 
با خواهری میریم برای خرید، تا داروها آماده بشه، یه پارچه حریر طرح دار صورتی و آبی توجهمونو جلب میکنه، هزار تا مدل میاد تو ذهنم و دارم تجزیه و تحلیل میکنم، از هر کدوم 1.5 متر میخرم و با کمال تعجب میگه، میشه 6 هزار تومان!!!!!!!!!!!!!!
من و این همه خوشبختی محاله، سه متر پارچه 6 هزار تومان، بعد توضیح میده که چون آخر این طاقه پارچه هست ارزون میدم بهتون، چه عجب ، یه جا هم از ارزونی شنیدیم 
چون پارچه استری نداره میریم به مغازه ای که من عاشقشم 
هزار رنگ، هزار طرح، تمام رنگ هایی که میشه تصور کرد، به قشنگ ترین حالت ممکن چیده شدن، انگار وارد یه جعبه مداد رنگی میشی 
استری رو میخریم، میشه 7 هزار تومان، از خود پارچه گرون تر شد ![]()
و وقتی خرید پارچه تموم میشه من تازه به عمق فاجعه پی میبرم
، چطور میتونم تا چهارشنبه لباس رو بدوزم و آماده کنم برای عروسی خواهر پری جون، چهارشنبه یعنی فقط 3 روز فرصت دارم، نـــــــــــــــــــــــــــــــــه خدای من، فقط 3 روز 
صبح تا عصر که سرکارم، شب هم که فقط برای شام و خواب فرصت دارم، حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را 
برمیگردیم داروخونه، دختر خانم جوانی تو قسمت تحویل دارو نشسته
من :داروهای من آماده شده، فلانی هستم
دختر جوان: خانم نیم ساعته آماده است، چند بار صداتون کردم
من: آقایی که تو قسمت تحویل نسخه بود گفت نیم ساعت باید منتظر باشم 
دختر جوان : باشه 
داروها رو تحویل میگریم و با خواهر خانومی میریم تا داشته باشیم بقیه خرید رو 
یه روسری خیلی قشنگ و لطیف میبینیم و خواهر خانومی میخره، البته الان بنده اون روسری رو صاحب شدم 
بعد هم زیپ برای لباس و چندتا خرده ریزه دیگه
خسته و آویزون راهی خونه میشیم 

میرسیم خونه و خریدها رو به مامان جونی نشون میدیم 
مامانی کمی ناراضیه از خرید پارچه، چون اصرار داشت لباس آماده بخریم، آخه میدونه 3 روز فرصت خیلی کمیه برای خیاطی 
اما چه کنیم که سر ما درد میکنه برای دردسر 
من و مامان و خواهر خانومی میریم سراغ کامپیوتر و چندتا از مدل هایی که به پارچه بخوره نگاه میکنیم، هرکی نظری میده، نهایتا سر یه طرح ترکیبی به توافق میرسیم و من فوری تو Pa/int کنار هم قرارشون میدم و همه تایید میکنن، جای داداشی خالی بود که تو این جور مواقع میگه، ببین اجن/بی چیا ساخته 
شام رو که میخورم بساط خیاطی رو پهن میکنم و شروع میکنم ![]()
امیدوارم طرحی که میخواستم بشه، اگه فرصت شد بعد از اتمام عکسش رو میزارم
و اما داروها، 3 جور قرص مختلف ، که تو راهنمای یکیش انقدر عوارض نوشته بود که داشتم منصرف میشدم از مصرفش، یکی از عوارضش، توهم زایی بود
و خطا در مسیریابی، خلاصه اگه من سر از بیایون در آوردم
و به ملکوت اعلا پیوستم، حلالم کنید و بر رفتنم اشک ماتم نریزید ، و یه آمپول وریدی 
صبح بیدار میشم و به درمانگاه نزدیک خونه میرم، مثل همیشه میگه این آمپول رو نمیتونیم اینجا بزنیم
، من تا حالا نفهمیدیم اینا بجز آمپول تقویتی چی میزنن
، میگه برید فلان جا
منم میرم فلان جا و یه خانم پرستار میبینم که نشسته پشت میز و به بی احساس ترین شکل ممکن میگه آستینت رو بزن بالا
، مثل همیشه خیلی درد نداره، خانم پرستار کمی از این هم بی دردی من تعجب میکنه، کاملا از حالت چهرش اینو میفهمم، آخه این تنها تغییر حالتش بود
تشکر و خداحافظی میکنم و میام شرکت و مشغول کار میشم 
*** شکلک بارونش کردم تا حوصلتون سر نره از این پست طولانی و غیر مفید 
و اما زندگی ...
| Design By : Pichak |
