یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

خورشید در آغوش آسمان بود اما ...

خورشید در آغوش آسمان

خورشید: اما به کدامین جرم مرا از آغوشت بیرون می کنی؟

آسمان: مگر قانون اول کهکشان را فراموش کرده ای؟

خورشید: کدام قانون؟

آسمان: دراین کهکشان عشق جرم است، چگونه فراموش کردی؟

            گفته بودم در این آغوش حق عاشقی نداری!

خورشید: اما من ...

آسمان: برو، خدانگهدار

خورشید: اما من دور از این آغوش بی فروغ میشوم، خاموش میشوم،

            مرا از آغوشت بیرون نکن

آسمان: تو قانون را نقض کردی، برو، خداحافظ

خورشید: اما ... من ... بی تو ... نه ... التماس می کنم

آسمان: برو

و خورشید از آغوش آسمان دور شد

غم از تمامی اشعه های خورشید پیدا بود

خورشید بدون آسمان غم داشت

هر لحظه کم نورتر میشد

خورشید ناراحت بود

وجود خورشید به این اشعه هاست

خورشید بدون نور میمیرد

و خورشید باز هم غم داشت

خورشید در تاریکی در پی آسمان خود بود

خورشید تمام نور خود را به تاریکی می بخشید

تا نشانی از آسمان به او دهد

تاریکی ظالمانه تمام نور خورشید را از او می گرفت بدون هیچ نشانی

و خورشید باز هم نا امید نمی شد

چون می دانست بدون آسمان به تاریکی خواهد پیوست

و خورشید کم نورتر می شد

آیا خورشید آسمان خود را خواهد یافت؟!

خورشید دلتنگ آسمان است

چرا آسمان، خورشید را از آغوش خود بیرون کرد؟!

آیا آسمان نیز دلتنگ خورشید است؟!

اگر آسمان را دیدی بگو هنوز خورشید با آخرین اشعه های خود بدنبال اوست

خورشید بدون آسمان ...

نه، نگذارید خورشید بی فروغ گردد


و اما فراق ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak