یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

بعد از یه شب بارونی

همه شهر تازه بنظر میرسه

همه چیز شفاف تر و پر رنگ تر شده

درخت ها و گیاهان سبز تر و شاداب تر

انگار همه چیز زنده است

حتی دیوار ها و آسفالت خیابون ها

انگار گل های ریزِ بنفش رنگ کنار درخت ها بهت لبخند میزنن

قطرات بارون هنوز روی برگ ها خودنمایی میکنه

همه چیز یه حس تازگی خاصی داره

هنوز بارون نم نم میباره و صورتمو نوازش میکنه

صورتمو میگیرم رو به آسمون تا قطرات بارون رو بهتر حس کنم

لطافت هوا رو میشه لمس کرد

با تمام وجود دلم میخواد زندگی کنم

نفس بکشم

با دستام قطرات بارون رو بگیرم

دوست ندارم این همه زیبایی رو با رفتن تو یه چهاردیواری از دست بدم اما ...

از پنجره اتاق نگاه میکنم

کوه ها رو میبینم

انگار زنده هستن

انگار روح دارن

درخت جلوی پنجره رو میبینم و بهش لبخند میزنم و اون هم با محبت لبخندمو جواب میده

حتی تنه ی درخت هم سبز بنظر میرسه

پنجره رو باز میکنم

صدای ماشین ها، صدای مردم

همه امروز شاداب تر هستن

حتی بوق ماشین ها

هنوز هوا ابریه

شاید باز هم بارون بباره

خدایا هزاران بار شکر بخاطر این همه زیبایی ...

 

و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

ساعت 3 بعداز ظهر تلفن زنگ زد، زن عموی گرامی، گفتن میخوان قدم روی چشمان ما بزارن،6556.gif ما هم کلی تعارف که تشریف بیارین اوه

 

و اما ته دلمان، وااااااااااااااااااااااااااااااای باز این اتیش پاره داره میاد

 

دخترعموی عزیز را عرض میکنم، 5 سال داره ، ظاهری بسیار شیرین و اما هیولایی دارد در درون شیطان

وقتی میاد اول اروم میشینه ، نقشه میریزه، تا چطور خونه رو به ویرانه تبدیل کنه یول

وقتی میره خونه تبدیل به ویرانه میشه

:178::123:   Laie_23.gif  Smileys

greenstars.gif 2706.gifDoggy

 

 

 

و اما کاش میشد اینجوریش کرد connie_mini_bump.gif    نیشخند

خلاصه هربار که این بره خونه ما جز آثار باقی مانده از جنگ جهانی دوم میشه آخ

همین که رسید طبق معمول ، مامان میخوام کارتون بیبنم ، به دختر عمو بگو برام کارتون بزاره نگران و من اینجوری نگاهش میکردم ابرو

چاره ای نبود، براش گذاشتم، و با همه نظم خونه خداحافظی کردم و راهی محل کارم شدم، خدا به مامان جان رحم کنه، همیشه که من خونه باشم، فقط دنبال این هیولا راه میفتم و مبادا ویران کنه جایی رو، یا به اتیش بکشه اوه

اخه یکی نیست بگه عزیز من شما که نمیتونی بچه تربیت کنی، یا دنیا نیار یا خونه ما نیار  نیشخند

اما تو راه حسابی سر ذوق اومدم، وووووووووووووووووووووووووووووی

هورا هورا هورا

بـــــــــــــــــــــــــارون، اونم تو این هوا

وای که چه حالی داد خیال باطل، کاش بازم بارون بباره خیال باطل

و اما بعد ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

اگر در انتظار بارانی

گودالهای خود را حفر کن

                                                         باران خواهد بارید

خیال باطل

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

باران یعنی یه حس خوب و قشنگ

یه رعد و برق ، یه بارون تند، نم نم بارون و بعد ...

رنگین کمان

یاد روزهایی افتادم که تو حیاط خونه ی مادربزرگ با بچه ها جمع میشدیم دور حوض، دور از چشم بزرگترها شیلنگ رو برمیداشتیم نیشخند و رنگین کمان های خوشگل درست میکردیم، کلی هم سرش دعوا میکردیم که کی رنگین کمون درست کنه، آخر سرم داد بزرگترها و جیم شدن ما خنده

آی ی ی ی ی ی که چه حالی میداد

 

خدایا شیطنت رو از هیچ بچه ای نگیر ، چون در غیر این صورت خاطره ای هم نخواهد داشت چشمک

 

و شعری زیبا از حمیدرضا سلیمانی  که بدلم نشست

هم چون کویر تشنه ای با بوی باران
پر می شوم از نغمه ی پرگوی باران

آیینه ام خالی ست از لب خند ای کاش
بر شانه ام می زد شبی گیسوی باران

چون کودکی در خواب هایم می نوازد
لالایی سکر آور بانوی باران

گل می کند رنگین کمانی از تغزل
در لابه لای دفترم آن سوی باران

هرگاه بغضی مانده بر راه گلویم
سرمی گذارم ساده بر زانوی باران

در شهر حسی چون عطش بالا گرفته
کی می رسد از راه زیباروی باران

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak