یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

دانه های برف آرام آرام به رقص درآمده اند

می رقصند و با هزار عشوه گری صورتم را می نوازند

عبور عابران را تماشا می کنم

چرا چنین شتابان عبور می کنند؟!!!

آیا هوا سرد است؟!!!

پس چرا دانه های برف زمانیکه نزدیکی سینه ام می رسند ذوب می شوند؟!!!

احساس می کنم قلبم گدازه ای است از آتشفشان وجودم

گرما بخش وجودم گشته

اما گاهی تمام وجودم را به آتش می کشد

دیگر عبور عابران را احساس نمی کنم

چرا قلبم این چنین می گدازد؟!!!

گویی آتشفشان وجودم میل به فوران دارد

اما فقط در درونم می گدازد و می سوزد

در افکارم غرق می شوم

از کدامین لحظه قلبم گدازه آتش گشت؟!!!

آری، آری

از آن زمان که قلبم عشق را لمس کرد این چنین می گدازد

سینه ام می سوزد

به توده برف روی زمین نگاه می کنم

لحظه ای آرزو می کنم

ای کاش برای لحظه ای، فقط برای لحظه ای

می توانستم این گدازه آتش را از سینه برون آورم

با انگشتان ظریفم برف را کنار زنم

این گدازه آتش را در میان توده برف بگذارم

و آن زمان که آرام گرفت در سینه ام پنهان کنم

شاید برای لحظه ای جانم آرامش یابد

اما هراسی وجودم را فرا می گیرد

اگر این آتش خاموش شود

اگر قلبم قطعه یخی گردد

اگر این قلب دیگر نتپد

نه، نه، نمی خواهم

محرک وجودم این گدازه است

در انتظار می نشینم شاید دوباره ...

آیا قلبم دوباره عشق را لمس خواهد کرد؟!!!

و اما انتظار ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak