یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

یه وقتایی دلم میخواد فقط سکوت کنم

انگار تو این سکوت های یواشکی صدایی می شنوم

صدایی که میگه: "می دونم بنده ی من، می دونم"

 

++++++++++++++++ وصله پینه : انرژی مثبت +++++++++++++++++++++++

دوست عزیزی یه فایل صوتی داده که هر بار گوش میکنم احساس خوبی بهم دست میده، گفتم حیفه که دوستان عزیزم این حس خوب رو تجربه نکن، برای دریافت این فایل، اینجا کلیک کنید

 

++++++++++++++++ وصله پینه : دیالوگ ِ بدون شرح ++++++++++++++++++

- کارگاه های پیش از ازدواج بود، اونجا دکترِ می گفت : " آدم سالم و نرمال از نظر هیجانات روانی کسی هست که وقتی طرف مقابل خواست بره، بتونه رابطه رو قطع کنه، بدون اینکه بهم بریزه "

- خب؟

- اونوقت یاد تو افتادم .....

 - خنثی

 ** نکته (صرفـاً جهـت اطـلاع): دوستان عزیز، من نفر دوم این دیالوگ هستم و هیچ کارگاه پیش از ازدواجی هم نرفتم، چون اساسا به دردم نمیخوره، چه پیشش، چه پسش نیشخند

و اما ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

خدایا این بنده ها ناشکر نیستن

فقط کمی خسته هستن

خسته از تمام رفتن و نرسیدن ها

همین

بهشون کمک کن، خواهش می کنم

 

++++++++++++++++ وصله پینه : کم رنگ شدم ، آیا؟! :دی +++++++++++++++

میدونم که الان دلتون می خواد کله مبارک منو بکنید چشم، کلی اذیتتون کردم که قراره کم رنگ بشم و اینا، ببخشید، اما چه کنم که نمی تونستم نگم، گیر کردم که بود یه جای گلوم خنثی

متن بالا در مورد یه قشر خاص از جامعه است، پس به خودتون نگیرید، شما خیلی سرحال و پر انرژی هستین نیشخند


++++++++++++++++ وصله پینه : دوباره با خود پیمان ببندید +++++++++++++++

دوستانی که متن با خود پیمان ببندید رو نخوندید اینجا کلیک کنید واقعا انرژی بخشه قلب (این بار دیگه حتما برای بعضی دوستان تکراریه نیشخند)

 

و اما ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

دوستان عزیزم، واقعا نمیدونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم قلب

وقتی این همه کامنت، که میدونم همش با محبت خالصانه نوشته شده، رو دیدم خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم، ممنون که همیشه در کنارم هستید ،ممنون که همیشه با حرفاتون بهم امید و دلگرمی میدین، ممنون

و اما حال من

دیروز روز تعطیل من بود و تو خونه بیکار بودم، یعنی بیشتر خودم سعی میکردم کار خاصی نکنم تا ذهنم درگیر کارهای دیگه نشه

سعی کردم افکارمو منظم کنم و کمی دقیق تر بهشون نگاه کنم

ببینم کی هستم!

کجای کارم!

به کجا دارم میرم!

بقول راشین عزیزم منی که اول سال رو با این جمله شروع کردم "خدایا سال نو را با بندگی تو آغاز میکنم، یاریم کن" حالا چی شده که از خدای خودم انقدر دور شدم که دارم سالمو (سال که نه، همه زندگیمو) با این شدت ویران میکنم؟!

چرا انقدر از خودم و کرده هام ناراضی هستم؟

با فرار از خودم میخوام به کجا برسم؟!

چرا با اینکه شرایط زندگیم تغییری نکرده اما حال من خوب نیست؟

چرا دارم سعی میکنم به اهداف و آرمان هام فکر نکنم و دائما ازشون فرار میکنم؟

چرا انقدر غافل شدم از اصل زندگی؟

چرا دارم با سرعت هر چه تمام تر به درّه غفلت سقوط میکنم؟

چرا هر روز و هر لحظه برام عذاب مضاعف شده؟

چرا انقدر از خدایی که عاشقانه دوسش دارم غافل شدم؟

چرا به جایی رسیدم که دیگه روم نمیشه بشینم تو درگاهش و درددل کنم و اشک بریزم؟

چرا این همه لطف و نعمت هایی که خدا داده رو ناشکری میکنم؟

چرا با افکار بیهوده و پوچ باعث شدم چیزهای در درونم فرو بریزه و بشکنه که دیگه هیچوقت درست نشه و من برای همه عمر شرمنده درگاه معبودم بشم؟

چرا دارم با زندگیم، با روزهای خوش جوونیم، با لحظاتی که دیگه تکرار نخواهد شد اینجوری بازی میکنم؟

چرا انقدر از خودم، از خدای خودم فاصله گرفتم؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

انقدر سر خودم داد زدم تا جواب سوالهای خودم رو بدم

تا اعتراف کنم که غافل شدم از اصل زندگیم

تا اعتراف کنم غافل شدم از خدایی که عاشقانه دوسش دارم

تا اعتراف کنم دور شدم از اهدافی که عاشقانه براشون تلاش میکردم

تا اعتراف کنم بخاطر چیزی که خودمم نمیدونم چیه دارم روزها و لحظه هامو خراب میکنم

تا اعتراف کنم این منی که تو این روزها داره ویرانگری میکنه من نیستم

تا اعتراف کنم پشیمونم از روزهایی که گذشت

تا اعتراف کنم اشتباه کردم

تا اعتراف کنم به بیراهه رفتم

تا اعتراف کنم پیِ سرابی بودم که حتی دلخواه خودم هم نبود

تا اعتراف کنم خدا رو انقدر دور دیدم که ...

تا اعتراف کنم "من" نمیخوام این "من" باشم که داره عذابم میده، من "منِ خودم" رو میخوام، دلم برای "منِ خودم" تنگ شده

منی که همه وجودش عشق بود و شادی

منی که با شروع هر صبح حسِ پرواز داشت

منی که با نگاه به آسمون روحش به آسمون ها پرواز میکرد

منی که با نگاه به یه گلبرگ کوچیک روحش تازه میشد

منی که هر صبح رو با یه بسم الله ... و یه دل پر امید و با توکل شروع میکرد

منی که هر صبح رو یه معجزه میدونست و خوشحال میشد که خدا یه فرصت دیگه بهش داده برای بندگی، برای شادی، برای بودن در کنار عزیزانش، برای ...

منی که خداشو هر روز لمس میکرد

منی که همه دلخوشیش به خدایی بود که اگه تو این سالها خیلی چیزها ازش گرفت اما یه دل عاشق بهش داد، دلی که فقط و فقط امیدش به معبودشه

آره، من دلم برای این من تنگ شده

 

و حال با تمام وجود باز هم این من را یافته ام اما این بار تقدیمش میکنم به خدا

و حال ای نازنین پروردگارم میخواهم این"من" را بشکنم تا همه "تو" شوم

زیرا امید ندارم به منیت خود که باز هم من این روزها نشود

امیدم همه توست

بازهم هراس ندارم که آنچه خود داده ای پس بگیری چون دل عاشق مرا بس است

بازهم عشقانه صدایت خواهم کرد

بازهم آرامش را با حضور تو لمس خواهم کرد

با تمام وجود لمس کردم که بی تو هیچم و بی تو در بیراهه ها گم خواهم شد

پس لحظه ای رهایم مکن

یاریم کن تا یادت لحظه ای از یادم نرود

 

++++++++++++ وصله پینه : نشانه +++++++++++++++

امروز صبح تو یه سایت خیلی تصادفی چشمم خورد به این شعر که نمیدونم کامل هست یا نه و نمیدونم از کی هست اما حس کردم یه نشانه است برای اینکه یادم بیوفته خدایی دارم که همه زیبایی است و همه لطف و ما هرقدر هم که به بیراهه رفته باشیم بازهم منتظر برگشت ماست

 

منـم زیبــا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خو...


و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

در روزگارانی نه چندان دور، حرفهای کوچک تلنگری بود بزرگ

و حال حرفهای بزرگ تلنگری کوچک نیست

نمیدانم دل را در کدامین گوشه تاریخ جا گذاشته ام

روزهاست که با خود می اندیشم که این حیرانی و سرگشتگی از فقدان دل است؟

تمام رفتن و نرسیدن ها

تمام کارها و بی سرانجامی ها

تمام جستجو ها و نیافتن ها

گویی سرانجامی نیست برای این حیرانی

نمی دانم چه شد این دل را که دگر طعم لذت را از یاد برده است

شاید خسته است از لبخند با ریا

از نماز بی حلاوت

از دعای بی اجابت

از روزهای تکراری

از پیمودن بیراهه ها

از دویدن و سراب ها

از زخم های عمیق بر پیکره ی روح

و هنوز حیران است از صبر خدا

از فرصت های مکرر

از امیدهای بی پایان

از یاد های بی توقع

از دست های یاری گر

و باز با خود می اندیشم

اگر دل من بی دلی کرد

اما خدایی دارم

از جنس زیبایی

از جنس سکوت

از جنس صبر

از جنس لطف

از جنس ...

خدایا دلم را گم کرده ام

نمی دانم در کدامین روز

در کدامین جهت

در کدامین طلوع

در کدامین غروب

در کدامین روز

در کدامین شب

اما میدانم که تو میدانی

نازنین پروردگارم، تو را میخوانم و از تو یاری میخواهم

و از تو میخواهم، دلم را

یادت را

شکرت را

صراط مستقیمم را

حلاوت عبادتم را

استجابت دعایم را

بخشش گناهانم را

سربلندی در درگاهت را

التیام زخم های روحم را

نشاط روز ها و شبانم را

و میدانم که تو بینایی بر احوالم

نازنین پروردگارم

یاری گری جز تو ندارم

یاریم کن ای یاری گر بشر

 

++++++++++++ وصله پینه : اوج شادی +++++++++++++++++

روزها و شب هایی در این اندیشه بودم

مگر آرزویش شادی من نبود؟! پس چرا رفت؟!!!

و چه خوب جواب سوالم را دادی رهگذر

"اوج شادی در خلوت و تنهایی است"

دلم بارها و بارها با خود مرور کرد

اما، اما گویی ...

 

و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

آجرهایتان را که بیرون کشیدید فرو ریختم

یادتان هست؟

آری، آری، همان آجرهایی که روزی برای ساختن بنای زندگیم هدیه کردید

آنگاه که فرو ریخت

زمانی را برای ترمیم بنای ویران شده صرف کردم

گاهی حتی شروع به ساختن بنایی روی بنای ویرانه کردم

اما باز فرو می ریخت

چون باز انتظار آجرهایی را داشتم که کسی آن را روی آجرهای من بگذارد

تا باز بنایی بسازم، سر به فلک کشیده، از آجرهای غریبه

هر آجری که به دستانم میدادند روی آجرهایم می گذاشتم

حتی گاهی اجازه میدادم غریبه ای، با دستان خود آجری بر بنای جدید بگذارد

دستانی که با گچ سفید شده بود تا گرگ بودنش را پنهان کند

و اما باز فرو می ریخت

دیگر بس است

تمام بنا را ویران کردم

آجرهای خود را از آن میان برداشتم

و تمام آجرهایتان را پس دادم

دیگر نخواهم پرسید چرا هدیه هایتان را پس گرفتید

دیگر نخواهم گذاشت آجرهایتان باری شود بر روی دوشم

و ریسمانی و بندی بر دستانم

خود را رها خواهم کرد از این بند



 

حتی گرد و غبار های نا آشنا را به باد سپرده ام

تا زمینی مسطح به ابعاد وجودم حاصل شد


 

آجرهاییم را یکی یکی و این بار فقط و فقط با دستان خود روی هم چیدم

شاید این بار بنایی سر به فلک کشیده نباشد

شاید فقط دیواری باشد کوتاه

اما بهتر است از بنایی با آجرهایی عاریه ای که هر لحظه هراس ویرانی داشتم

ناگفته میدانم که ساختن دشوار است

پس نگویید و مرا هراسان نکنید

زیرا مرا هراسی نیست از ساختن

بنایی نو خواهم ساخت

و یاری جز از مهربان آفریدگارم نمی طلبم


+++++++++++++ وصله پینه : یه ایده ی خوب +++++++++++

یه کامنت برای همزاد مهربونم مادموازل مری منو وادار به نوشتن این پست جدید کرد

دوست داشتم حس امروزم رو بنویسم تا هیچوقت یادم نره که یه روزی این تصمیم رو گرفتم

تا هر وقت حس کردم داره کم رنگ میشه با خوندنش قدم هامو محکم کنم

همزاد عزیزم، ممنون که این ایده قشنگ رو بهم دادی

خیلی دوست داشتم نقاشی های تو این پست رو کامل میکرد اما خب ...

 

و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

خدایا برای مدتی احساس میکردم کسی در جزیره تنهایی من و تو قدم نهاده است

سایه هایش را میدیدم

گاهی حتی صدای نفس هایش را میشنیدم

حضورش را حس میکردم

حتی گاهی، حضورش را بیشتر از تو حس میکردم

حضوری غریب که گاهی آشنا می یافتمش

سایه های او گاهی مرا سرگرم خود میساخت

گاهی با خود میگفتم

شاید این سایه فقط وهم و خیال نباشد

شاید وجودی باشد سرشار از واقعیت

بدنبال آن سایه روز و شب دویدم

تا خود را اسیر آن سایه یافتم

به سایه اعتماد کردم

اعتمادی که فقط و فقط شایسته ی توست، معبودم

سایه مرا با خود به رویاهای دوردست میکشاند

و من مانند کودکی گستاخ دست تو را رها کرده و با سایه همراه شدم

با او به دوردست های رویا و خیال های کودکانه سفر کردم

سایه تمام وجودم را تسخیر کرد

من سرشار از او شده بودم

سایه را همچون تکیه گاهی محکم می پنداشتم

اما سایه وهمی بود ساخته ی ذهن پریشان من

و در غروب جمعه ای سرد و خشن سایه ناپدید شد

تکیه گاهی که ساخته بودم فرو ریخت

سایه رفت و من با واقعیتی تلخ روبرو گشتم

غفلت از تو، معبودم

و حال تو ای تنها امیدم آیا مرا خواهی بخشید برای این غفلت؟

و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

خدایا به من صبر عطا کن

سلام دوست عزیزم، دوست گلم، عزیز دلم چشم

هر روز که میرم وبلاگ دوستان، حتما یکیشون نوشته، کلی زحمت کشدیم یه پست خوب رو تایپ کردم اما پرید عصبانیمنتظرکلافهابرو

آخه این پرید یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ عصبانیمنتظرکلافهابرو

خب عزیز من یه زحمت کوچیک قبلش بکش

یه نرم افزار word باز کن، اگه نداری اول نصب کن

یه نه اصلا Notepad خود ویندوز رو باز کن

اول اونجا تایپ کن بعد کپی(copy) کن و برو تو ارسال مطلب بچسبونش (paste)

میخوای کامل توضیح بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1-      باز کرد یک عدد word یا notepad و تایپ مطلب

2-      Ctrl + A یا همون انتخاب کامل متن

3-      Ctrl + C یا همون کپی

4-      Ctrl +V یا همون چسباندن

5-      ارسال مطلب

جون مهندس یعنی انقدر سخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که حتی کامنتهایی که میخوام ارسال کنم قبلش یه کپی میکنم تا نپره چون حوصله تایپ دوباره ندارم

راستی اگه تو ارسال کامنت هم یهو متن پرید دکمه Backspace یا همون بازگشت به عقب که شکل یه فلش رو به عقب روی کیبورد رو بزنید البته به جز پرشین بلاگ مسخره (لعنت به کسی که سیستم نظردهی این پرشین بلاگ رو عوض کرد، بشمر) برمیگرده به همون صفحه اول و نظرتون سر جاشه و میتونی دوباره ارسال کنی

حتی همین پست رو من تو word تایپ کردم، باور نداری ببین


یعنی جون مهندس بیام ببینم یکی از دوستام تو وبلاگش نوشته پست رو تایپ کردم و پرید آنچنان نفرینی میکنم که دامن همه رو بگیره  شیطان

حالا خود دانید ، مراقب خشم مهندس باشید از خود راضی

++++++  وصله پینه : راهنمایی یک دوست ++++++

دوست گرامی آقای emino هم یک راه حل دارن که خیلی میتونه کمک کنه: حالا منم که مهندسم یه راه دیگه دارم ، فایر فاکس یه افزونه داره به نام Lazarus :From recovery  که بعد از نصب هرموقع به علت ارور یا مشکل شبکه یا هرچیز دیگه یه نوشته ای رو تو یه فرمی یا تکس باکسی یه کپی میگیره تو خودش و هرموقع که از دستش بدی به یه کلیک راست کل متن رو برمیگردونی ، توی همه سایتا هم به درد میخوره ، مخصوصا سایتای ثبت نامی که همه فرمارو به خاطر یه اشتباه پاک میکنه

اینم آدرس افزونه >>>

ممنون دوست خوبملبخند

و اما ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

این پست مخاطب خاص داره، شما خودتو ناراحت نکن

خدایا مورد زیر حل شد، ممنون

دوستان گلم ممنون از هم دردیتون

خدایا اما یه مورد برای شکایت دارم هنوز

خدایا وقتی به ما زبون دادی، چرا موارد کاربردشو نگفتی که ما انقدر زجر نکشیمزبان

 

 

++++++  وصله پینه : تبریک ++++++

قلبمهندس های عزیز و نازنین روز همتون مبارکقلب

ان شالله که هزار سال مهندسی کنینچشمک

 

 و اما ...


برو ادامه مطلب شاید بیسکوئیت اونجا باشه
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

دیروز صبح با وجود کارهای زیادی که تو شرکت داشتیم رفتم جواب آزمایش رو گرفتم و عصر با مامان جونی رفتم دکتر، مثل همیشه شلوغ بود و من وقت قبلی نگرفته بودم

زودی رفتم یه وقت گرفتم و با مامانی رفتیم یه دوری زدیم ، چون یه ساعت باید منتظر می موندیم

رفتیم چندتا مغازه و پاساژ بیخودی چرخیدیم و از اونجایی که من اصلا به خرید علاقه ندارم با بی حوصلگی به وسایل مغاره ها نگاه می کردمآخ

اما خب از اونجایی که موجودات عجیب و غریب تو شهرها زیاد شده میشه سرگرم شد

می دونید که کدوم موجودات رو میگم؟؟؟!!!

همینا که معلوم نیست کلشون کجاست، پاشون کجاست!!!!، مثلا کفش می پوشن مثل سم بز و یه چیزی میزارن رو کلشون شکل سنجاقک و ...

خلاصه، برگشتیم مطب و هنوز نوبت من نشده بود ، انقدر اونجا منتظر نشستیم که حالمون بد شد 

بالاخره نوبت من شد و رفتم داخل

دکتر "ح" مثل همیشه با چهره مهربون سلام و احوالپرسی کرد

نتیجه آزمایش ها رو دادم دستش، گفت همه چی نرماله، من چقدر خوشبختم niniweblog.com

و گفت التهاب نیست، آرترز و رماتیسم و .... نیست و مشکل فقط مکانیکیه و باید ورزش کنی و شیر بخوری و درست نشست و برخاست کنی، وقتی تلویزیون میبینی حتما تکیه بده و آخرشم تو برگه دفترچه بیمه نوشت "ویزیت شد" خنثی

گفت دارو لازم نیست لبخند

و من خوشحال و شادان و با ذوق زدگی در حد مرگ گفتم ممنون ن ن ن ن ن ن ن ن  ن  

با دوست جوونها قرار شده بریم باشگاه ثبت نام کنیم smile emoticon kolobok  smile emoticon kolobok

و متاسفانه بنده باید برم خرید، چون کفش مناسب ورزش ندارم

خدایا شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررت قلب خیال باطل

خدایا، ممنون که همیشه هوامو داری، قول میدم بعد از این بیشتر مراقب امانتیت باشم

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

گاهی می ایستی

به راهی که پیموده ای نگاه میکنی

با خود می اندیشی

نکند راهی که آمده ای به خطا بوده ؟!!!

مسیری این چنین دشوار را چه سهل انگارانه پیموده ای

هر لحظه در تصمیم بوده ای

اما کدام تصمیم درست بوده و کدام اشتباه ؟!!!

زندگی یعنی تصمیم

تصمیم برای بودن ها و نبودن ها

تصمیم برای انجام دادن ها و ندادن ها

تصمیم برای خوب ها و بدها

زندگی تصمیم است و باقی همه فریب

فریب خود و شاید، گاهی، فریب دیگران

نکند دیگری بخاطر تو به خطا رفته باشد و تو بی خبر؟!!!

سوالات ذهنت تمامی ندارد ...

یاد امانتی می افتی که در اختیار داری

این امانت فقط چند صباحی نزد توست

و روزی باز ستانده خواهد شد

و وای بر تو

اگر گویند در امانت خیانت کرده ای

خدایا، یاریم کن، یاریم کن امانتدار امانتت باشم

 ++++++  وصله پینه : ماجرای بالش و پتو  ++++++

نازنین منشی ما تعریف میکرد که: چند روزی بخاطر مشغله دیر میرسیدم خونه، یه روز عصر که برگشتم خونه، دیدم مامان با یه بالش و پتو در دست اومد به استقبالم، گفت: میخوای اینها رو هم ببر، شب ها هم شرکت بخواب خواب قهقهه

الان وضع ما هم این چنین است، با این تفاوت که نازنین مادر ما دیگر عادت کرده است، زندگی درست کردیم برای خودمان، با این وضع مریض کمرمان

 

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

صاف می ایستم

به روبرو نگاه میکنم، به افق

زیر پاهام رو نگاه نخواهم کرد، چون می دونم ممکنه از سنگ های ریز و درشت جلوی پاهام بترسم

نمی خوام پاهام سست بشه

به روبرو نگاه میکنم، به افق

قدمهایی کوتاه اما محکم و استوار بر میدارم

نمی خوام زود خسته بشم

راه طولانی در پیش دارم

پس قدم هایی کوتاه اما محکم و استوار بر می دارم

من هنوز هم همون دختر شاد و پر انرژی دیروزم

دختری با اهدافی بزرگ و پشتکاری محکم

خدایا مثل همیشه به کمکت نیاز دارم

می دونم که باز هم مثل همیشه کمکم خواهی کرد

نگران هیچ چیزی نیستم

چون می دونم قدرتی بزرگ پای به پای من میاد

قدرتی به بزرگی قدرت تو، خدای بزرگ من


++++++  وصله پینه 1  ++++++

مادموازل مری عزیزم ممنون که منو به یاد خودم انداختی

 

++++++  وصله پینه 2  ++++++

خداوند به موسای نبی فرمود: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی تا دعایت مستجاب گردد!
موسی عرض کرد: چه گونه؟!
خداوند فرمود: به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها گناه نکردی!

پس دوستان گلم برام دعا کنید خیال باطل

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

آیا تا کنون به زندگی بی دغدغه خود نگاهی هرچند گذرا انداختیم؟

آیا شکری بر لب داریم؟

آیا سعی در کمک به نیازمندی داریم؟

آیا ... ؟؟؟؟؟


مادرم مرا باردار بود، بی دغدغه

همه خوشحال بودند و منتظر تا پا به جهان بگذارم

مادرم مرا بدنیا آورد، بی دغدغه 

همه تبریک گویان و شاد برای دیدنم آمدند، کسی غصه نان نداشت برای من، همه چیز محیا

کودکیم سپری می شد، بی دغدغه

کسی غصه پوشاک و خوراک و سر پناه نداشت برای من

روز اول مدرسه بود و من شتابان بسوی مدرسه، بی دغدغه

کسی غصه هزینه تحصیلات مرا نداشت

آماده شدم برای رفتن به دانشگاه، بی دغدغه

کسی غصه هزینه کتاب و لوازم دیگر را نداشت

با خیالی آسوده فارغ التحصیل شدم و در پی شغلی در شان، بی دغدغه

کسی غصه بیکاریم را نخورد

و من همچنان بی دغدغه روزگار میگذرانم

 

و اما  " او "


وقتی مادرش " او " را باردار شد روزگار خوشی نبود، نگران از آنکه چگونه این خبر را به پدر دهد، پدری با هزار دغدغه

وقتی پدر شنید، برای شادی مادر لبخندی زد و اما در دل آهی کشید و مادر در عمق چشمانش نگرانی را دید

مادرش " او " را بدنیا آورد، با شوقی در دل و هزار دغدغه در ذهن

پدر نگران از هزینه های بیمارستان و اما شوقی عجیب در دل

" او " کودکیش را سپری کرد، با هزاران حسرت در دل

پدر و مادر در پی لقمه ای نان و " او " مشغول بازی با کودکان همسایه

روز اول مدرسه بود و " او " شتابان بسوی مدرسه، با لباسی که حاصل روزها زحمت پدر بود و چرخ خیاطی مادر

" او " نگرانی را در چشمان پدر می دید اما ذهن کودکش نمی دانست پدر در فکر هزینه های تحصیل " او " ست

" او " آماده شد، برای رفتن به خانه بخت، با هزاران دغدغه

کمتر پدر را می دید، پدر صبح زود می رفت و شب دیر می آمد و مادر نگران جهزیه و ...

و حالا " او " اولین فرزندش را باردار است و این داستان همچنان ...


 *** وسعت دیدمان را بیشتر کنیم شاید در همین حوالی " او " منتظر کمکی باشد ***

 

 

++++++  وصله پینه 1  ++++++

خیلی وقت بود این نوشته تو ذهنم بود اما تو یه سایتی این مطلب توجهمو جلب کرد و دلیل نوشتن من شد:

اگر مادرم را دیدید بگویید

من اینجا هستم خیلی خسته خیلی تنها خیلی بی پول!

 

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

دلم تنگ است باز هم ...

خدایــــــــا، تو آرامش روزها و شب های منی ...

تمام دلتنگیهایم به تو ختم می شوند، آرامش جانم از توست ...

قرار زندگیم تویی، فقط تو، خدای من ...

خدایا دلتنگیهایم بیشتر شده است، باز هم، میدانم از دوری است ...

این دوری، این جدایی ...

خدایــــــــــــا مگر نه اینکه از رگ گردن به من نزدیکتری؟؟!!

پس چرا یک دنیا دلتنگی در دلم جای گرفته؟؟؟!!!

خدایــــــــــــا هر روز دلم وسیع تر می شود، اما هراسانم ، هراسان از ظرفیت این دل ...

نکند دیگر تاب نیاورد؟؟؟!!!!

دلتنگم و حیران اما باز هم می گویم خدایا، ای قرار زندگیم، حیرانم ، بر حیرتم بیفزای ...

دلی که حیران تو نیست دل نیست ...

دلی که دلتنگ تو نباشد دل نیست پاره ای گوشت است بدون حس، بدون روح ...

کاش دل هم بال داشت  پر می کشید تا ... تا ... تا خدا ...

و اما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

بدلایل فنی و مهندسی جلسه ای با رئیس جان گاوچران داشتیم، که همیشه آرزوی سلامتی و موفقیت دارم براش، نازنین مردی است فرهیخته مژه

حالا از مباحث کاری که بگذریم فرمایشات استاد و رئیس بزرگوارم خوشتر است. خیال باطل

کمی بشنوید اندر مزایای تحریم خارجی و معایب تحریم داخلیخیال باطل، بحث در این مورد بود که بدلایل تحریم های خارجی ایران مجبور به تولید برخی نرم افزار ها شده و مایه بسی خرسندی است برای شرکت های نرم افزاری و متخصصین داخلی که حتی شده به اجبار پروژه ها رو بدست می گیرند و البته هزاران عیب هم پشت تحریم هست، و اما بشنوید از تحریم داخلی شرکت های نرم افزاری واقع در شهرستان ها( که صد البته بسیار زشت است ) ، برخی از افراد پایتخت نشین انجام پروژه ها در خارج از پایتخت رو نوعی توهین تلقی میکننمتفکر قهر ، واقعا برای جامعه مدعی پیشرفت مایه ی شرمساری است کلافه و البته ما اثبات می کنیم که کاملا در اشتباه هستن از خود راضیو هدف پیشرفت و توسعه است نه توهین قهر. خدا همه رو به صراط مستقیم هدایت فرموده و پیشرفت رو برای همه ممکن کنه.آمین یا رب العالمین 

بعد فرمودند که میخوان مکان فیزیکی شرکت رو جابجا کنن و شرکت ما هم صاحبخونه بشه و از اجاره نشینی خلاص بشه، خدایا همه اجاره نشین ها رو صاحب خونه کن.آ مـــــــــــین

گفت طبقه پایین آقایون و طبقه بالا خانم ها (برای راحتی خانم ها، البته همین جا هم که هستیم با وجود کمی فضا واحدمون رو کردیم دخترونه و راحتیم برای خودمون    

ما هم خوشحال گفتیم نــــــــــــــه ، طبقه پایین برای ما،  با تعجب پرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میترسید لاغر شید؟؟؟!!! منم زودی پریدیم گفتم، نه بحث لاغری و چاقی نیست، سنمون رفته بالا، پاهامون درد میکنه

دکتر هم اول اینجوری شد  و بعد  زد زیر خنده قهقهه و پرسید چند سالته مگه، گفتم 24، خندش بلندتر شد و گفت دو نفر قرار میزارن دروغ بگن

اولی گفت: پدر من دیگی از مس ساخته که انقدر بزرگه 40 مسگر روش کار میکنن و صدای چکش هر مسگر به دیگری نمیرسه

دومی گفت: پدر من سیب زمینی میکاره که یک سال مردم میخورن و باز اضافه میمونه

اولی پرسید: حالا کجا اونو میپزه

دومی گفت : تو دیگی که پدر تو درست میکنهقهقهه

حالا نقل شماست خانم (بیپنیشخند ) میخواین دروغ بگین حداقل دروغ زمینی بگید نه آسمونی، با این سن !!!  پادرد یعنی چی؟؟؟!!!!! قهقهه

با توجه به اینکه یکی از همکاران ما ارشد قبول شدن و دانشگاهی غیر از محل تدریس این رئیس و استاد گرامی ما رو انتخاب کردند و رفتن و تو جلسه کلا سکوت فرموده بودند، رئیس پرسید خانم (بیپنیشخند) چه خبر از دانشگاه؟؟!!! خانم ها ، به نظر شما حکم خانم (بیپ نیشخند)چیه که رفته یه دانشگاه دیگه، آیا حکمی جز محاربه داره، ما نیز نامردی نکرده و حرفشون رو تصدیق کردیم که بلـــــــــــــه حکم محاربه است  قهقهه


خلاصه نقل مجالس ما زیاده و فرصت نیست، ایشالا فرصت شه بیشتر تعریف کنیم خیال باطل

واما بعد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

امروز صبح غرق در شادی، در خنکای نسیمی جان بخش، مانند کودکانی که از سر شیطنت دست مادر را رها کرده و در پیاده روها  جست و خیز میکنند، به سوی مقصدی معین (یعنی سرکار نیشخند) در حرکت بودم، گویی در بهشتی راه میرفتم مانند بهشت شداد، یاد متنی زیبا از شهید اهل قلم، شهید آوینی افتادم و بازگوییش را خالی از لطف ندیدم ، خدایش بیامرزد

جاذبه ی خاک به ماندن می خواند


و آن عهد باطنی به رفتن ...


عقل به ماندن می خواند


و عشق به رفتن...


و این هر دو را خداوند آفریده است


تا وجود انسان، در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود


شهید آوینی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak