یادداشت های مهندس بیسکویت خور

خدایا نگویم که دستم بگیر، که عمریست گرفته ای، رهایش مکن.

بعد از یه شب بارونی

همه شهر تازه بنظر میرسه

همه چیز شفاف تر و پر رنگ تر شده

درخت ها و گیاهان سبز تر و شاداب تر

انگار همه چیز زنده است

حتی دیوار ها و آسفالت خیابون ها

انگار گل های ریزِ بنفش رنگ کنار درخت ها بهت لبخند میزنن

قطرات بارون هنوز روی برگ ها خودنمایی میکنه

همه چیز یه حس تازگی خاصی داره

هنوز بارون نم نم میباره و صورتمو نوازش میکنه

صورتمو میگیرم رو به آسمون تا قطرات بارون رو بهتر حس کنم

لطافت هوا رو میشه لمس کرد

با تمام وجود دلم میخواد زندگی کنم

نفس بکشم

با دستام قطرات بارون رو بگیرم

دوست ندارم این همه زیبایی رو با رفتن تو یه چهاردیواری از دست بدم اما ...

از پنجره اتاق نگاه میکنم

کوه ها رو میبینم

انگار زنده هستن

انگار روح دارن

درخت جلوی پنجره رو میبینم و بهش لبخند میزنم و اون هم با محبت لبخندمو جواب میده

حتی تنه ی درخت هم سبز بنظر میرسه

پنجره رو باز میکنم

صدای ماشین ها، صدای مردم

همه امروز شاداب تر هستن

حتی بوق ماشین ها

هنوز هوا ابریه

شاید باز هم بارون بباره

خدایا هزاران بار شکر بخاطر این همه زیبایی ...

 

و اما زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()

خورشید در آغوش آسمان بود اما ...

خورشید در آغوش آسمان

خورشید: اما به کدامین جرم مرا از آغوشت بیرون می کنی؟

آسمان: مگر قانون اول کهکشان را فراموش کرده ای؟

خورشید: کدام قانون؟

آسمان: دراین کهکشان عشق جرم است، چگونه فراموش کردی؟

            گفته بودم در این آغوش حق عاشقی نداری!

خورشید: اما من ...

آسمان: برو، خدانگهدار

خورشید: اما من دور از این آغوش بی فروغ میشوم، خاموش میشوم،

            مرا از آغوشت بیرون نکن

آسمان: تو قانون را نقض کردی، برو، خداحافظ

خورشید: اما ... من ... بی تو ... نه ... التماس می کنم

آسمان: برو

و خورشید از آغوش آسمان دور شد

غم از تمامی اشعه های خورشید پیدا بود

خورشید بدون آسمان غم داشت

هر لحظه کم نورتر میشد

خورشید ناراحت بود

وجود خورشید به این اشعه هاست

خورشید بدون نور میمیرد

و خورشید باز هم غم داشت

خورشید در تاریکی در پی آسمان خود بود

خورشید تمام نور خود را به تاریکی می بخشید

تا نشانی از آسمان به او دهد

تاریکی ظالمانه تمام نور خورشید را از او می گرفت بدون هیچ نشانی

و خورشید باز هم نا امید نمی شد

چون می دانست بدون آسمان به تاریکی خواهد پیوست

و خورشید کم نورتر می شد

آیا خورشید آسمان خود را خواهد یافت؟!

خورشید دلتنگ آسمان است

چرا آسمان، خورشید را از آغوش خود بیرون کرد؟!

آیا آسمان نیز دلتنگ خورشید است؟!

اگر آسمان را دیدی بگو هنوز خورشید با آخرین اشعه های خود بدنبال اوست

خورشید بدون آسمان ...

نه، نگذارید خورشید بی فروغ گردد


و اما فراق ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهندس بیسکویت خور نظرات بیسکوئیتی ()


Design By : Pichak