|
یادداشت های مهندس بیسکویت خور روزگار من سفید است چون برف زیبای زمستانی
| ||
|
خورشید در آغوش آسمان بود اما ...
خورشید: اما به کدامین جرم مرا از آغوشت بیرون می کنی؟ آسمان: مگر قانون اول کهکشان را فراموش کرده ای؟ خورشید: کدام قانون؟ آسمان: دراین کهکشان عشق جرم است، چگونه فراموش کردی؟ گفته بودم در این آغوش حق عاشقی نداری! خورشید: اما من ... آسمان: برو، خدانگهدار خورشید: اما من دور از این آغوش بی فروغ میشوم، خاموش میشوم، مرا از آغوشت بیرون نکن آسمان: تو قانون را نقض کردی، برو، خداحافظ خورشید: اما ... من ... بی تو ... نه ... التماس می کنم آسمان: برو و خورشید از آغوش آسمان دور شد غم از تمامی اشعه های خورشید پیدا بود خورشید بدون آسمان غم داشت هر لحظه کم نورتر میشد خورشید ناراحت بود وجود خورشید به این اشعه هاست خورشید بدون نور میمیرد و خورشید باز هم غم داشت خورشید در تاریکی در پی آسمان خود بود خورشید تمام نور خود را به تاریکی می بخشید تا نشانی از آسمان به او دهد تاریکی ظالمانه تمام نور خورشید را از او می گرفت بدون هیچ نشانی و خورشید باز هم نا امید نمی شد چون می دانست بدون آسمان به تاریکی خواهد پیوست و خورشید کم نورتر می شد آیا خورشید آسمان خود را خواهد یافت؟! خورشید دلتنگ آسمان است چرا آسمان، خورشید را از آغوش خود بیرون کرد؟! آیا آسمان نیز دلتنگ خورشید است؟! اگر آسمان را دیدی بگو هنوز خورشید با آخرین اشعه های خود بدنبال اوست خورشید بدون آسمان ... نه، نگذارید خورشید بی فروغ گردد و اما فراق ... [ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ٥:۱٩ ب.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
در سکوتی بی پایان نگاهت می کنم نگاهم می کنی لبخند میزنی لبخند میزنم باز سوال می کنم آیا سکوت؟ و تو باز سر تکان میدهی لبخند میزنی لبخند میزنم در وسعت نگاه های بی پایانت غرق می شوم با کلامی نجاتم میدهی با لبخندی مهربان سوال می کنی " آیا شادی؟ " و من با لبخندی که در پشتش ترسم را پنهان کرده ام جواب میدم " آری آری شادم " و نمی دانم ترس پنهان در نگاه و لبخندهایم را کشف کرده ای؟ آری، می دانستم، می دانستم این ترس بیهوده نیست گویی دلم خواب فراق دیده بود وای که چه خواب تلخی است خواب فراق و چه زود خوابش تعبیر شد وای بر این دل خائن که واقعیت ها را به رخ می کشد واقعیتی تلخ، به تلخی فراق
++++++ وصله پینه : گرفتار شدیم دست این پرشین بلاگ ++++++ احیانا اگه نظراتتون ارسال نمیشه خصوصی بزنید چون اینجوری حتما ثبت میشه ممنون دوستای عزیزم و اما فراق ... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٧:٠۸ ب.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
به نظر شما وقتی جلسه کاری روز پنج شنبه (که دیروز باشه) به جمعه عصر موکول بشه، من باید چه حالی داشته باشم؟؟!!! چرا باید تفریح روز جمعه یه مهندس شرکت تو جلسه ای باشه که خیلی مشخص نیست نتیجه ای داشته باشه یا نه؟!!!! چرا باید من برم تو جلسه و نقش یک مجسمه با لبخندهای الکی رو ایفا کنم؟!!! بنظر شما واقعا چرا؟!!! الان ساعت 4:30 عصر جمعه است و تا چند دقیقه دیگه جلسه شروع میشه حالا تا کی قراره طول بکشه، الله اعلم خدایا به مهندسان صبر جمیل عطا کن، تا فردا بجای شرکت راهی تیمارستان نشه و اما ...
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ ] [ ٤:۱٩ ب.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
ا ب پ ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی تیکه کدی رو که برای استخراج حروف فارسی از آدرس ها نوشتم، اجرا می کنم به به، چه عجب !!! بدون هیچ مشکلی اجرا شد!!! دقیق که نگاه می کنم بعضی حروف رو جا به جا می نویسه؟!!! چند بار نگاه می کنم، بارها و بارها نه، نه، نه، غیر ممکنه، خدای من حرف "ت" از حروف الفبا جا افتاده، خدای من آخه این حواس ما کجاست؟؟؟!!!!!! اگه کسی این حواس ما رو دید حتما برام بیاره مجبور می شم دوباره حرف "ت" رو اضافه کنم و بقیه حروف رو هم یه شیفت (انتقال) بدم ا ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی (البته ساده نوشتم که دوستان غیر کامپیوتری هم در جریان باشن والا کلی تو دردسر افتادم بخاطرش این بار حسابی چک می کنم که اشتباه نشه خب، خدا رو شکر درست شد می دونم اصلا قابل درک نیست که بخاطر یه حرف "ت" این همه وقت تلف بشه باید تمرکزم رو بیشتر کنم با این آشفته بازار دنیای مدرن جمع کردن حواس کاری است بس دشوار گاهی انقدر شتاب میدیم به زندگی که خودمون هم سر گیجه می گیریم گاهی حتی انقدر این شتاب زیاد میشه که زیبایی های اطراف رو هم نمی بینیم گاهی باید آروم تر و با دقت تر این چرخ گردون رو چرخونید گاهی باید آهسته تر زندگی کرد ++++++ وصله پینه : تولد ++++++ دیروز تولد دوست جونی بود، مدتی می شد که دور هم جمع نشده بودیم، برای همین همه با عجله خودمونو رسوندیم سر قرار، دوست جان عزیز خونه نرفته بود و از سر کارش اومده بود، گفت نهار نخوردم و گشنمه به همین دلیل مجبور شدیم هدیه تولدش رو تو ساندویچی بهش بدیم،مثلا قرار بود تو کافی شاپی جایی تولد بگیریم و هدیشو بدیم
++++++ وصله پینه : ولنتاین در شرکت محترم ما ++++++ از صبح به عنوان شوخی و خنده از یکایک همکاران گرامی پرسیدیم من: ولنتاین چی هدیه گرفتی؟ همکارا: و بعد شروع می کردیم به سخره گرفتن این کودکانی که خیلی جدی می گیرن این مناسبت ها رو واقعا کی این مناسبت فرنگستونی بی معنی رو رواج داد تو این مملکت؟!!!
صبح منشی عزیزمون اومده می پرسه اس ام اس ولنتاین نداری فکر کنید ، اونم کی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه عزیز ندارم، می خوای برات از اینترنت پیدا کنم تو گوگل زدم "اس ام اس ولنتاین" حدس بزنید چی آورد!!!! صفحه فیلتراسیون گرامی رو و اما انتظار ... [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۱:۱۳ ب.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
مقابل آینه نشسته ام چشم در چشمان خود دوخته ام اما برقی عجیب در نگاه خود می بینم لبخندی زیبا بر لبم گونه هایی از شرم سرخ غرق در زیبایی خود شده ام امروز گویی از همیشه زیباترم هنوز مبهوت برق نگاهم هستم برق نگاهم از چیست؟! با دقت در آینه می نگرم شاید چشمانم لب به سخن بگشایند آرام آرام انگار چیزی می شنوم این صدا آشناست صدایی چون ترانه های بهاری پر از طراوت، پر از حیات با دقت در آینه می نگرم نه، نه این من نیستم این چشم ها برایم آشناست اما چشمان من نیست این نگاه برایم آشناست اما این برق نگاه در چشمان من نبود جایی انگار این نگاه را دیده ایم لبخند من تا به این حد زیبا نبود این گونه ها از چه سرخ گشته؟ شرم؟ اما شرم از چه؟ از خودم؟ آیا من از خود شرم کرده ام؟ نه، گویی آشنایی در آینه می بینم اما این آشنا من نیستم دستانم را بسوی آینه، نه، بسوی آشنا دراز می کنم او نیز دستانش را بسویم دراز می کند سعی می کنم گرمای دستانش را احساس کنم اما، گویی فاصله رضایت نمی دهد به این وصال فاصله، لحظه ای مجال ده مجالی برای وصال
++++++ وصله پینه : تبریک ++++++
رهگذر عزیزم موفقیتت رو تبریک میگم بدون که همیشه بهت افتخار میکنم
آرزو میکنم همیشه موفق و شاد و خوشبخت و سربلند باشی و اما انتظار ...
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ ] [ ۱٢:۳٥ ب.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
دانه های برف آرام آرام به رقص درآمده اند می رقصند و با هزار عشوه گری صورتم را می نوازند عبور عابران را تماشا می کنم چرا چنین شتابان عبور می کنند؟!!! آیا هوا سرد است؟!!! پس چرا دانه های برف زمانیکه نزدیکی سینه ام می رسند ذوب می شوند؟!!! احساس می کنم قلبم گدازه ای است از آتشفشان وجودم گرما بخش وجودم گشته اما گاهی تمام وجودم را به آتش می کشد دیگر عبور عابران را احساس نمی کنم چرا قلبم این چنین می گدازد؟!!! گویی آتشفشان وجودم میل به فوران دارد اما فقط در درونم می گدازد و می سوزد در افکارم غرق می شوم از کدامین لحظه قلبم گدازه آتش گشت؟!!! آری، آری از آن زمان که قلبم عشق را لمس کرد این چنین می گدازد سینه ام می سوزد به توده برف روی زمین نگاه می کنم لحظه ای آرزو می کنم ای کاش برای لحظه ای، فقط برای لحظه ای می توانستم این گدازه آتش را از سینه برون آورم با انگشتان ظریفم برف را کنار زنم این گدازه آتش را در میان توده برف بگذارم و آن زمان که آرام گرفت در سینه ام پنهان کنم شاید برای لحظه ای جانم آرامش یابد اما هراسی وجودم را فرا می گیرد اگر این آتش خاموش شود اگر قلبم قطعه یخی گردد اگر این قلب دیگر نتپد نه، نه، نمی خواهم محرک وجودم این گدازه است در انتظار می نشینم شاید دوباره ... آیا قلبم دوباره عشق را لمس خواهد کرد؟!!!
و اما انتظار ... [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ق.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
دوستانی که حال خوشی ندارن نخونن لطفا، چون یه مورد غم انگیز از دنیای امروزه هوا تاریک شده، کمی سرده، زن جوانی حدودا سی ساله مشغول صبحت با موبالیه، گریه میکنه، مشخصه از موضوعی خیلی ناراحته در رو که باز می کنم مامان میگه، برو شیر بخر به طرف مغازه اون طرف خیابون میرم، چند قدمی که بر میدارم، زن جوان بطرفم میاد زن جوان: سلام من: سلام (سعی می کنم لبخند بزنم یعنی من اشکهاتو ندیدم) زن جوان: آدرس اینجا چیه؟ من: خیابان ... کوچه ... و... زن جوان: (انگار کمی آروم تر شده و دیگه گریه نمی کنه ، به خونه همسایه اشاره میکنه) می دونستید این خونه رو کردن خانه ف//ح//ش//ا ؟!! من: (با بهت و حیرت نگاه میکنم) نه!!!!!!!!!!!!!!!! زن جوان: زیرزمین این خونه رو یه دختردانشجو اجاره کرده، شوهر من هر روز میومده اینجا و با این دختره ... ، حالا هم که اینجا گیرشون انداختم فرار کردن همچنان تو بهت وحیرتم، نمیدونم چی باید بگم تا میخوام دهن باز کنم زن جوان به طرف در خونه میدوه و نمیزاره پسر صاحب خونه در رو ببنده، سرش داد میزنه و میگه حق نداری ببندی الان پلیس میاد دیگه دلیلی نداشت اونجا وایسم میرم مغازه و موقع برگشت زن جوان رو میبینم که کنار ماشین پلیس ایستاده و باهاشون حرف میزنه یه ماشین دیگه میاد، کنار ماشین پلیس نگه میداره و به طرف زن جوان میره، احتمالا برادر یا یکی از اقوامشه دیگه طاقت دیدن چشمهای گریان زن جوان رو ندارم، در رو می بندم و میرم داخل همه شب به زن جوان فکر می کردم و باز هم مردمان قرن 21 نمی تونم هضم کنم، چرا هر روز تعداد اینجور افراد بیشتر میشه؟؟؟!!! آیا نیاز مردمان قرن 21 تغییر کرده؟!!! اما نیاز ما با نیازهای آدم و حوا مشابه هست و تغییری نکرده آیا مردم هر روز حریص تر میشن به دنیا؟!!!!! آیا نیازهایی هست که سرکوب میشه و به شکل دیگه خودشو نشون میده؟!!! ما چیکار باید بکنیم؟ آیا راهی برای بهبود اوضاع کنونی جهان وجود داره؟؟؟ تا کی باید شاهد اشکهای زن ها و مردهای جوان و حتی کهنسال اطرافمون باشیم؟!!! انگار برای برخی افراد هیچ حدی وجود نداره؟!!!!!! آیا با دیدن اینگونه افراد که روز به روز بیشتر میشن باز هم خواهیم توانست به کسی اعتماد کنیم؟؟؟!!!!!!!!!! یاد یکی از اقوام دور میوفتم که به تازگی به خاطر مسئله ای مشابه از شوهرش جدا شد،فقط 22 سال داره و بسیار زیبا، وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم چون از نزدیک میشناختمش اما هزاران زن و مرد جوان دیگه هر روز تو راهروهای دادگاه خانواده قدم بر می دارند، جایی که حتی لحظه ای بهش فکر نمی کردن آیا زن جوانی که دیشب دیدم یکی از این موارد میشه؟!!! آیا می تونه باز هم کنار مردی که هر روز بهش خیانت می کرده زندگی کنه یا او هم ...؟!!! و باز هم من هستم و هزاران سوال در ذهن!!!!!!!! و اما بعد ...
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
حسنا بانو جان عزیزم پیوند آسمونیت رو تبریک میگم
امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوشبخت باشین
دوستای گلم اگه دوست داشتین یه سر بزنید و تبریک بگید به دوست گلم دوستان مجردم، شما هم دست به کار بشین خب [ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۱٢:٠٦ ب.ظ ] [ مهندس بیسکویت خور ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||